نزدیک 38 سال است که اخبار افغانستان رامدام گوش و تعقیب می کنم. وقتی کوچک بودم پدرم هرشب به رادیوبی بی سی گوش می داد. بعدبه تجزیه وتحلیل آن می پرداخت ومی گفت به زودی افغانستان آزاد خواهدشد وامنیت  به افغانستان بازخواهدگشت. کمی که بزرگ شدم وبرای خودم شندرقازی دست وپاکردم؛ مثل پدرم برای خودم یک رادیو خریدم. رادیوسونی جیبی که آن وقت هاهرکس توان خریدش رانداشت.

برنامه فارسی بی بی سی چنان تنظیم شده بود وقتی نمازپدرم تمام می شد، بعد ازخوردن نان شب وجمع شدن دسترخان پدرم رادیوراروشن می کرد و به اخباربی بی سی گوش می داد. دراین اثنا مادرم مارا درگوشه خانه جمع می کر وبرای مان افسانه می گفت. قصه مغول دختر، دخترپادشا ولیلی ومجنون. عروس های خانه هم پیش چراغ علاالدین عرقچین می بافتند. وقتی خواب درچشمم رخنه می کردصحنه های ازداستان لیلی ومجنون ومغول دختروجنگ های مجاهدین وروس ها که بی بی سی آن راپخش می کرد دررویا هایم درهم می آمیخت. آن وقت ها مجاهدین مردان مقدس بودندکه ازخاک وناموس شان دفاع می کردند وروس هامردمان چشم آبی، بی رحم که به خاک وناموس افغانستان تجاوزکرده بودند. من هیچ کدام آن هارپیش چشمم ندیده بودم. «خدامجاهدین راپیروزفرماید. صلح وآرامی به افغانستان بازگردد» دعای بودکه ضمیمه دعای بعد ازنان پدرم شده بود. پدرم هرشب به اشتیاق به بی بی سی گوش می داد وازاین که یک وجب خاک به دست مجاهدین می افتاد خوشحال می شد. پدرم فوراً روبه همه خانواده می گفتند مجاهدین فلان جارا تصرف کردند. من به خیال بچه گانه ام می پنداشتم که افغانستا صدوجب زمین است، اگرچنین پیش رود مجاهدین به زودی تمام افغانستان راخواهند گرفت. کم کم صدای رادیوی پدرم همه چیزراتحت تأثیرقرارداد. مادرم اجازه نداشت افسانه های مارهای افعی وداستان مغول دختررا باصدای بلند به بچه هاحکایت کند. پدرم ازسروصدای خفیف وبازی بچه ها عصبانی می شد. مامجبوربودیم زودترازپیش بخوابیم. مادرم دیگرکمتروقت گفتن افسانه راداشت. سرمان رازیرلحاف می کردیم. صدای بی بی سی جایگزین همه چیزشده بود. پدرم حتاگاهی می شدکه نمازراباعجله تمام می کردکه مبادابی بی سی ازدست رود. بی بی سی تقریباً جای خواندن قرآن صبحگاهی پدرم راگرفته بود. بی بی سی برای پدرم ازهمه چیز مهم ترشده بود. عروس هاودخترهای خانه کمترگردچراغ علاءالدین جمع می شدند وعرقچین می دوختند. پدرم مدام ایرادمی گرفت که تیل قیمت شده است. نمی تواند چراغ راآن همه دیروقت روشن نگهدارند.

یک روزتابستانی که هوابه شدت گرم بودبابچه های قریه ازمکتب برگشتیم. زیردرخت های توت وپنجه چنارهاآدم های عجیب وغریب ومسلح موج می زدند. کنجکاودربین جمعیت دویدم وبه خانه رفتم. درمهمانخانه مان پرازآدم های ناشناخته وبالباس های عجیب وغریب نشسته بودند. چای می نوشیدند. اسلحه های شان راروی زانوی شان گذاشته بودند. اول کنجکاوبودم ولی بعدهراس برداشتم ودویدم پیش مادرم. مادرباعروس های خانه داشتندنان می پختند. می گفتندمجاهدین آمده اندبایدازآن هاپزیرایی کنیم. برادربزرگترم مجاهدشده بود. این اولین باربودکه مجاهدین رامی دیدم. اخباربی بی سی ودعای پدرم یک به یک ازسرم گزشت. پیش خودفکرکردم که این هاچند وجب خاک افغانستان را آزادکرده اند وحالاآمده اند که نان وچای بخورند. برادربزرگترم تقریباً ازاین ببعد هرهفته یکبارازاین جورآدم هاراباخود به خانه می آورد. من مجبوربودم برای آن هانان وچای ببرم. من ازقیافه وهیکل آن هاخوشم نمی آمد. بازی بچه گانه خودمان را ازدیدن آن هاترجیح می دادم.دراین مدت،  باانواع اسلحه آشنایی پیداکرده بودم. برادربزرگترم به مابازوبسته کردن ومسلح کردن انواع اسلحه راخصوصاً به من یاد داده بود. یک روزبرادرم بایک مجاهد هیکل کته که صورت مملو ازریش داشت به خانه ماآمد. وقتی برایش چای ونان بردم،اوتفنگچه اش رابه من نشان داد. گفتم بلدم که بازوبسته نمایم. شاجورش راکشید وگفت ببینم درچند دقیقه می توانی بازوبسته نمایی. هفت تیر آمریکایی بود، وقتی بازکردم سوزنکش راگزاشتم زیرتشک. برادرم یادداده بود که چگونه یک اسلحه راخنثی کنم. نمی دانم چنددقیقه بازوبسته کردم. نفهمید که تفنگچه اش راخنثی کرده ام. بعدکتابش رابه من نشان داد، گفت:« این کتاب راخوانده ای؟» کتاب «ابوذر» ترجمه شریعتی بود. گفتم نه. چند سطرش رابرایش خواندم. تشویقم کرد. وقتی سوزنک تفنکچه اش رادادم. شگفت زده شد. خیره خیره به من نگاه کرد وکتابش رابه من هدیه کرد. گفت این کتاب رامی خوانی وبعد ازیک هفته می آوری درکتابخانه مادربازارغجور، من آن جاهستم ومی پرسم که درست فهمیده ای یانه. هیکل وقیافه این مرد درذهنم ماند. هروقت اسم ازمجاهد جایی برده می شد قیافه اوپیش چشمم مجسم می شد. اوبرایم تقریباً یک مجاهد کامل عیاربود. یک نوع تقدس ازریش انبوهش ودستمال خال خالی سفید وسیاه که به دورسرش می پیچید بیرون می تراوید.

چندی نگذشت، مادرم بیش ازهمه نگران همه چیزبود. شایدزودترازپدرم می دانست که کندوی آردواذقه خالی وروبه خلاصی است. بگومگوپدرومادرم برای ماچندش آورشده بود. مادرم می گفت باگوش دادن به بی بی سی اوضاع درست نمی شود. آرامی به افغانستان وبه قریه مابرنمی گردد. به پدرم مدام تشرمی زد که  نمی خواهد بچه هایش پیش چشمش ازگرسنگی یکی یکی بمیرند. برنامه های بی بی سی افزوده شده بود. صبحگاهی، بعدازظهر وشام گاهی. نه تنهاپدرم که همه ریش سفیدان قریه جمع می شدندوبه بی بی سی گوش می دادند. همه درانتظاریک خبرخوش بودند. خبرپیروزی مجاهدین وبازگشت صلح وآرامش به افغانستان. امامادرم هرروزرنگ پریده ترونگران ترمی شد. می گفت برادربزرگترکاروکسبش به دوش کشیدن اسلحه وپلکیدن به این سووآن شده است. وپدرمدام درآرزوی شنیدن یک خبرخوش پای رادیوبی بی سی. خداکه روزی ماراازموری نمی اندازد. واین شد که مادرم دوازده هزارافغانی آن روز هاازبزاز قریه قرض نمود. پول ومن راسپرد به خلیفه حسین که سردسته مسافرین بود. سواریک چیپ روسی شدیم وخلیفه حسین موتروان وراه بلد همه بود. قریه وقریه هاراپشت سرگذاشتیم. حالا، ۳۸ سال ازآن روز می گذرد. ومن هم چنان اخبارافغانستان را تعقیب می کنم. رادوی سونیم قدیمی شده است. گذاشته ام درقفسه کتاب هایم. گاهی روشن می کنم. عقربه آن راروی آن اموج که پدرم بی بی سی راجستجومی کردمی چرخانم ومی گردانم. رادویو به خش خش می افتد. انگارنفس پدرم راازآن می شنوم که به خش خش افتاده است.بی بی سی دگرروی آن موج دردسترس نیست. بی بی سی حالاازطریق دیگربه خانه هاوذهن های مانفوذ کرده است. بی بی سی درتلویزون مهمان،  خانه های ماست. بی بی سی درلپ تاپ کاروخانه درفضای خصوصی باماست. بی بی سی درفیسبوک وبی بی سی درگوشی های همراه، همراه ماست. سی وچند سال است که به بی بی سی دل سپرده ام. می توان بی ریا ادعاکرد که جوانی هایم رابه پای بی بی سی گذاشته ام. هرشب بی بی سی می خوانم تابه خواب روم، بی بی سی مثل لالای مادرم شده است. بابی بی سی ازخواب بلندمی شوم. چشمم ازافتادن به سرخط خبرهای بی بی سی کم دید شده است. صبحانه ونهارم بابی بی سی است. تمام وقتم بابی بی سی سپری می شود. باهمه این هاامشب تصمیم گرفته ام که ازهمه آرزوهایم صرف نظرکنم. باهمه این هاامشت تصمیم گرفته ام که دگربه افغانستان فکرنکنم آروزی برگشت به قریه ام راازسرپاک کنم. می دانم اگرآن روز پول آن بزاز، خلیفه حسین وچیپ روسیش نمی بود من شاید خوشبخت بودم. شایدبه قول مادرم ازگرسنگی ویاتوسط یگ گلوله جان داده بودم. گاهی پیش خودم می گویم مادرم خوشبخت بوده است. آروزیش این بود که مرگ فرزندش راپیش چشمش نبید. وبه آرزویش رسید. پدرم شاید آرزوی بیش ازاین هارادرسرداشت.  آرزوی آزادی وصلح.  باهمه این ها امشب تصمیم گرفته ام بی هیچ آروزی بخوابم وبی هیچ آرزوی فرداازخواب بلند شوم. می خواهم، وقتی فرداازخواب بلند شوم تمام آرزوهایم درمن مرده باشد. آرزوی بازگشت به قریه ام. آرزوی دیدار آدم های روستایی وهم بازی های راه مدرسه. می خواهم، صبح که بلند شوم چشمم به سرخط خبربی بی سی نیفتد. می خواهم صبح که بلند شوم پای صبحت خانمم بنیشینم. وصبح که ازخواب بلند شوم، اگرآفتاب برآمده باشد، دست بچه هایم رابگیرم وبرویم پارک. پارک شادی. عهدمی کنم که این شب آخرین شبم باشد. امشب با همه آرزوهایم کنارمی آیم وکنارمی گذارم. عهد می کنم امشب وفرداشب و شب های دگرچشمم به سرخط خبربی بی سی نیفتد. عهدمی کنم منتظرهیچ خبری دگری ننشینم. عهد می کنم اگرفرداخورشید طلوع کندواگرفرداهواآفتابی باشد دست بچه هایم رابگیرم وبرویم پارک.

امشب آخرین شب است. شمع کوچک راروشن می کنم. بوی نفت بوی چراغ علاءالدین همه جاپخش می شود. نورکمرنگ اتاقم راپرمی کند. بچه هایم خوابیده اند. درتاریکی، درقفسه کتابم دنبال رادیو می گردم. درنورکمرنگ شمع امواج بی بی سی راجستجومی کنم. امشب آخرین شب است. صدای خش خش ازرادیو بلند می شود. انگارصدای خش خش سینه گرفته پدرم هست. لحاف راآهسته روی صورتم می کشم. می دانم وقت شنیدن بی بی سی است. پدرم گوش هایش تیزتر وخش خش سینه اش بیشترمی شود. مادرم دستش رازیرسرم بالشت می کند. آهسته وخیلی آهسته قصه مغول دخترقاتی خش خش سینه پدرم می شود.

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب