بی مقد مه می خواهم مطلبی که یک سال است درکنج ذهنم خانه گزیده است راروی صفحه کامپیوتربنویسم. دیروزچیزی تحت همین عنوان نوشتم.کمی گنگ بود. شاید خیلی ها فکر کنند که این نوشته هاچرندی بیش نیست.

امابرای من خیلی مهم است. ازان روکه بعد یکسال موفق می شوم که ذهنم راتخلیه کنم. این مطلب کمی بوی کپک ونم می دهد. یک سال بود که درسردابه ذهنم محصوربود. چیزی که می نویسم شاید بدرد جوانانی بخورد که می خواهد بادختران اتریشی وبهتراست بگویم که بادختران اروپایی ازدواج کنند. درپیرایش این نوشته هیچ مبالغه نمی کنم. محض، به گفتگویی خیلی دوستانه وصمیمی من با «یاندا» اکتفامی کنم. یانداجوانی است بی نهایت خوش صورت، خوش تیپ، خوش برخورد، خوش رنگ، خوش بو ودریک کلام خوش شکل باچشم های آبی وبینیی که مجسمه سازماهرآن راتراشیده باشد. قدبلند اوبه جذابیت اوافزوده است. عسکر ملکی است. یک سال مدت خدمت دارد. فردامدت خدمتش تمام می شود.وباماخداحافظی می کند. می رود که جشن تولدش راکه بیست ساله می شود جشن بگیرد. اماقبل ازاینکه اوخداحافظی کند من می خواهم یک گفتگوی خیلی متخصر بااورابرای تان بنویسم. درمدت این یکسال که اوبامابود من چند چیزراازگفتگوهای نیم چاشتی وچاشتی که باهم قهوه صرف می کردیم آموختم: دراین جا(اروپا)رابطه دختران وپسران بهتراست بنویسم رابطه زنان ومردان چهارنوع است. ممکن است بیشترازاین هم باشد. که من ازگفتگوهای شخصیی بایانداهمین چهارنوع رادریافتم.
رفاقت که همان دوست دختری ودوست پسری است
ازدواج که همان زناشویی است
خودفروشی که همان فاحشه گری است
رابطه تفریحی که مقید به هیچ قانونی نیست
برای این که خودم بفهمم من این طوردسته بندی کردم وچهارتانقطه سیاه پیش آن گذاشتم. بازبرای که خوب خرفهم شوم یک باردیگرمختصر پیش خود توضیح می دهم که دوست دختری ودوست پسری چیست. ولی من هیچ درصدد آن نیستم که تعریفی ازآن چهارمقوله ارائه کنم. امابرای اینکه خودمم بفهمم:
رفاقت درحقیقت آمیزیش وبا هم بودن یک مرد ویک زن است. که می تواند محدود به هیچ حدودشرعی وعرفی نباشد. بعدیک هفته می تواند ازهم جداشوند ولی می تواندبه این شکل چندسالی هم حتاباهم باشند وعشق شان رابکنند وحتاگاهی بچه ناخواسته ویاخواسته هم بدنیابیاورند. که این طوری مد هم شده است. و...
نوع دوم نیازبه توضیح نیست. شرط وشرایط دارد وعقد دایمی است و...
نوع سوم هم که همه جایافت می شود. داشتن پول وکسب پول شاید شرط اول آن باشد و....
امانوع چهارم راهمین چند روزپیش دقیق ترفهمیدم که چیست. اگراین طورمثل آخوند های حوزه علمیه بنویسم اصل قصه یادمان می رود. قصه که نه. بلکه گفتگوی من بایاندا. ازیانداپرسیدم:
یاندارابطه توبادختران ازکدام نوع است. البته من سئوالم رااین طوری شروع نکرده بودم من شاید خیلی عادی یک سال پیش باهم گفتگو کرده بودم. امابهرحال اوجواب داده بود:
«می دانی یک دخترحشری نازکه شاید خوشکل ترازاودرمکتب کسی نبود بامن دوست شد. آن وقت من جوان پاک پاک بودم که دستم به هیچ آدمی زادی نرسیده بود. اولین تجربه جوانیم اولین تجربه عشقیم رابااوداشتم. هنوزکه هنوزاست خاطره آن روزدرذهنم باقی است. فکرنمی کردم چنین اتفاقی بیقتد. باورم سخت بود. ازاینکه اوبامن رفیق شده بود من خیلی احساس غرورمی کردم. اماهرگزباورنمی کردم که رفاقت آن قدرکوتاه باشد. البته اوبودکه بانازوادایش من رابه سوی خودش کشاند وباراول من رادرآغوشش گرفت. می دانی بعد چی شد؟ «
نه، خوب حتماً آن دخترازآن مدرسه جایی دیگری رفت ویا...
«نه، این طورکه تومی گویی نبود. لعنت به آن کفش های چرخ دار، اگرآن رانخریده بودم شاید اوتاحالابامن دوست بود ومن هم باکسی دیگری دوست نمی شدم. وقتی مچ پایم شکست یک هفته داکترمن رااستراحت داد. بعدازیک هفته وقتی باعصاچوب به مکتب رفتم می دانی چه شده بود؟ جورج رفیق جان جانی من لب آن دخترراپیش چشمم مکید. می خواستم باهمان عصایم به فرق جورج بکوبم. وقتی بخانه برگشتم دیگرنمی خواستم به مکتب بروم وآن دختروجورج راببینم. مادرم سروسرقضیه رادرآورد. ومن رامتقاعد کردکه مکتب راترک نکنم. خوب اگرتوصیه مادرم نبوددیگرپابه مکتب نمی گذاشتم.»
خوب بگوحالا مادرت چه گفت که تو...؟
«هیچ چه، این چیزهابرای دختران وپسران عادی است. به من گفت تومی توانی بادختردیگری دوست شوی. خوب ازآن ببعد البته من دیگرباهیچ دختری دوست نشدم ونمی شوم. دوستی حال آدم رابه هم می زند. بهتراست آدم آزاد باشد. من تاحالاباصدتادختربوده ام. این خیلی بهترازآن است که آدم یکهفتهء تمام بایک دخترباشد.»
گفتگوی ماطولانتی ترازاین بود. ولی اگرزیاد بنویسم خسته کننده می شود. این راهم می نویسم ونامه تمام:
چندهفته پیش یاندارفته بود به تعطیلی تابستان درترکیه. دربرگشت پرسیدم تعطلی هاچطورگذشت. گفت: « نپرس. خیلی خوش گذشت. خیلی. باپدرومادرم رفته بودم. یک زن خیلی خوشگل اهل تیرول(یکی ازشهرهای اتریش) راملاقات کردم یک بچه دوسه ساله داشت باشوهرش به تعطیلات آمده بود. خیلی زیبابود مثل دختران بریزلی می ماند. موهای مجعد وکمربیش ازاندازه باریک داشت. شماره تلفنش راهم به من داد. دیروزبه من زنک زده بود. شنبه یک شنبه می روتیرول. عکس زن رابرایت می آورم. تابدانی که خیلی خوشگل است. دریک هوتل قرارملاقات داریم. می خواهد کمی بامن تفریح کند. این طوری خیلی بهتر.
یانداوقتی عکس هارابه من نشان داد من دیگرهیچ نپرسیدم. وفهمیدم که تقسیم بندی بالاوتعریفی که من پیش خودازارتباط زناشویی داشتم کاملاً غلط است.

پایان

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب