بعضی چیزهاراخودم هم نمی دانم چرامی خواهم بنویسم. گاهی یک موضوع ازدیدن یک حادثه کوچک به وجودمی آید. درذهنم می ماند. ومن رامجبورمی کند که بنویسم بعد ازنوشتن فکر می کنم خیالم راحت شده است.

وازشرآن موضوع موذی خلاص شده ام. چیزی که امشب می خواهم بنویسم ازاین دست موضوع است. شاید برای شماجالب نباشد. اصلاً به قول پائلومی ترسم این نوشته راکسی بخواند که من دوست ندارم آن شخص آن رابخواند. اماقضیه این طوری نیست. موضوع هم خیلی مهم نیست. امابه یک شکلی آزاردهنده است. خودم هم نمی فهم چراچنین است. یعنی برای من اگرننویسم مثل این است که خودم قضیه راتجربه کرده ام. مثل این است که خودم مرتکب آن شده ام. روزی که حرف های یک خانم آواره افغانی رادرکتابچه یادداشتم نوشتم. برایم درد سرخلق کرد. خوب هرچه بود بخیرگذشت. آن قضیه به من یادداد که هرچیزرا آدم نبایدبنویسد. مشکل همین جاست. اگرننویسم هم راحت نیستم. ولی این مطلب راکه امشب می نویسم فکرنمی کنم برای کسی ایجاد مشکل کند. شاید سئوالی رابه وجود بیاورد. البته این نکته راهم قبل ازموضوع اصلی توضیح دهم که غرض ازاین نوشته هم به روزکردن وبلاک ویاوب سایت نیست. می خواهم ذهنم به طریقی ازاین نوع مطالب موذی خالی شود. وآن رامنتقل کنم روی صفحه کاغذ. ویابگذارم درمجراهای الیکترنیکی وب سایت ووبلاک. نمی دانم اصل قضیه راچطوری شروع کنم. اصلاً یکی ودوتانیست. چندتااست شبیه هم. هیچ نظم وترتیبی هم درذهنم ندارد. چیزهایی که روزمره همهء آدم هامی بیند. ومی شنود. من هم امروزیک گفتگوی شاید پنج دقیقه ای تلفنی یک خانم رامی خواهم بنویسم. حالانگویید این همه تطابع اضافات. ولی گفتگوی تلفنی این خانم اصل قضیه نیست. اصل قضیه کمی طولانی ترازاین است. اصلاً شاید درست نباشد که درمورد آن خانم چیزی بنویسم. نه من اوراخوب می شناختم. نه ازمشکلات واقعی اوخوب خبرداشتم. نه ازنحوهء زندگی او. این قدربرایم مسلم شد که اویک زن اروپایی قح است. آلمانی زبان است. تمام گفتگوهایش به آلمانی بود. به لهجه خالص وین. کتاب انقلاب کبیرفرانسه رامی خواندم. پیش خودم فکرکردم نکند خانم متوجه شود که من ناخودآگاه به گفتگوی تلفنی اوگوش می دهم. محض رفع توهم کتاب رابه صورتم نزدیک ترکردم. طوری دردستم گرفتم که اگربه من نگاه کند چشمش بخورد به این کتاب قطورکه به حروف حلقی عربی ـفارسی است. خیالم راحت شد. گوش هایم راتیزکردم. می خواستم لااقل صحبت های خانم رادرست بفهمم. زبان آلمانی راکمی بلدم مابقیه راباحدث وگمان می خواستم بفهمم. زن هم چنان که بایک دستش تلفن همراه رادرگوشش گرفته بود بادست دیگرش رانش رابی اختیارچنگ می زد. چیزی راانگارازفرط عصبانیت مشت می کرد. من دزدکی به حرکات ناخن های اونگاه می کردم. اوداشت درموردچیزهای خصوصی گپ می زد. کاملاً جانب احتیاط رارعایت می کرد. خیلی اظهارعشق می کرد. کلمات محبت آمیزبه کارمی برد. مدام می گفت: « من آن راعمداً نکرده ام. من آلان دارم ازفلان جامی آیم. من یادم رفته بود. می دانم. شمادرست می گویی ولی. چیزی خورده ای یانه. می خواهی برایت ازمک دونالز چیزی بیاورم. یابیایم آنجاچیزی درست کنم. من آن راانجام می دهم. عین لطف است. خیلی خوب. آری خیلی خوب. همه چیزخوب است. سعی می کنم. نه عزیزجان. آری. آری...تابعد. بوسی...بوسی» این گفتگوی ساده من راخیلی کنج کاونمود. می خواستم تناقض گفتارورفتاراورادریابم. حرکات ناخن هایش چیزی دیگری رامی گفت امااودرزبان چیزی غیرازآن رابه زبان می آورد.آن قدرران هایش راباناخن های تیزش میفشرد که مطمئنم اگرشلوارزمخت لی تنش نبود بدنش رازخم وزیلی کرده بود. همان طورکه سرم روی کتاب بود پیش خود گفتم اول این خانم نباید خیلی جوان باشد. حداقل بالای سی سال باید سن داشته باشد. دوم؛ منتظربودم که واقعیت رابه نحوی دریابم وتضادردرفتاراوراپیش خودم حل کنم. پیش خودمفکرکردم، برای این که بفهمم حدثم درست بوده است یانه وقتی پیاده شدم به قد وقامت اونگاه می کنم آن وقت درمی یابم که اوچند سالش است. خوب این هم به حل معما کمک نمی کرد. اماازکجابفهمم اوبااین حال شوهرش رایارفیقش رادوست دارد. رفتاروگفتارباهم جوردرنمی آمد. دراین که اوبارفیق وشوهرش حرف می زدشکی ندارم. دراین که اونمی خواست خواطرشوهرش ویارفیقش راازدست دهدهم شکی ندارم. امااین عمق مسئله نبود. عمق مسئله برایم گنگ مانده بود. تااینکه باهم خداحافظی کردند. خیلی بامهربانی وکلمات مملوازعشق رابه زبان آورد. من ایستادم کمی مانده بود به ایستگاه حالامی توانستم به نحوی به قیافه او نگاه کنم. زنی باموهای طلای پست روشن وشفاف وشهوتی. امامطمئنم که بالای سی بود. به دقت به تلفن همراهش نگاه کرد. کلید آن رافشارداد. به دقت به صحهء آن نگاه کرد. بازنزدیک گوشش گرفت. خوب مطمئن شد. بانفرت تلفن رادردرون کیف دستیش کوبید. باصدایی تقریباً بلند گفت: «فاسق، مادرقحبه، مرتکهء آرش لوخ(فحش خیلی رکیک آلمانی)» همه ء سرنیشنان قطارسرش رابرگرداند. ولی هیچکس نفهیمد کی به کیفحش داد. وقضیه ازچه قراربود. امابرای من همه چیزروشن شده بود. همه چیزروشن شده بود.
پایان
رضایی جمعه

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب