بسیارسفرباید تاپخته شود خامی، مادرم می گفت سفر نصف سقراست. سقرسفررامسافرینی درک می کردند که درنیمه راه دزدان توشه سفرشان رامی بردندواینان باید تابازگشت به موطن شان سال ها در راه کارمی کردند

وتوشه دیگری فراهم می نمود، ومی گفتند دل شیرنداری سفرقندهارمکن، سال های گذشته خاطره سفربه افغاانستان رانوشته بودم، ونوشته بودم که چگونه مسافری ازمیان گلوله های دزدان دشت بکوه خودش رابه خانه وخانمش رسانیده بود. تشویش پیش ازسفرخوابم راناآرام کرده بود. درحالیکه بعدازیک سال کار سفررابه قصدتفریح واستراحت تدارک دیده ام، آنچه رااندوخته ام خرج راه کرده تابچه هایم سال تحصیلی دیگربه ذوق وشوق به مدرسه وصنف برگردند.
دوستی باروبندیل مارابه میدان هوایی می رساند. سه ساعت قبل ازپراوازدرصف ایستاده ایم، قبلم ناهمگون می تپد، قیافه های آسیایی درصف ایستاده اند چندتاچشم آبی وموطلایی هم هستند. پیش خودم می گویم این هامی روند تایوان به تعطیلات. وکسانی که هم چینایی گپ می زنند می گویم می روند سفرتجارت. بوردینگ کارتمان می راگیریم. ازریحان ورویا می خواهم که درمسیرراه بامن همکاری کنند که چیزی رافراموش نکنیم و چیزی راجانگذاریم. روله هارابری دستکول، کوله پشتی ومحتویات جیب مان ران که درسبدپلاستیکی خالی کرده ایم رادرداخل جعبه که حتماً دروبین های مخصوص درآن تعبیه شده است می فرستد این طرف درصفحه کامپیوترشکل های شفاف گاهی باخطوط سیاه ظاهرمی شود. کارشناس به دقت صفحه رازیرنظردارد. بعضی تصاویررادوباره برمی گرداند. دراین حال فکرمی کنم کسی راالآن به دامی می اندازد به جرم موادمخدرو به جرم تروریست. پروازمان به به تأخیرمی افتد. ازحسن اتفاق می گذریم. خمیرریش شامپو ونوشیدنی های مان رادرزباله می ریزد می گوید ازحداستاندارد بزرکتراست. به گمانم بیش ازدوصدگرم رااجازه نمی دهد.که درداخل هواپیماباخودمان ببریم. تشویش که بی دلیل دراندامم مستولی شده بود حالاکاملافروکش کرده است. می خواهم به دقت اطرافم رابپایم وکاملاً ازسفرلذت ببرم. ودوربین کوچکی که باخوددارم راهمیشه آماده دارم. گاهی عکسی می گیرم. درمسیرسالن انتظاردکان های لوکس رادید می زنم. به اندازه کافی وقت داریم. وازبعضی دکان ها سرک می کشم. مسافرین روی صندلی هالم داده اندساعت پروازنزدیک می شود به زبان چینایی وانگلیسی اعلام می کند که مسافرین به مقصد تایپه آماده شوند نخست پیرمردان وآن هایی که اطفال خورد باخوددارند لطفاً درصف بایستند. سوارهواپیمامی شویم. مردچینایی وزنان جوان که اغلب بلندقد، سفیدرنک وبزک کرده هستندبه مابه انگلیسی خوش آمد می گوییند. پیش از پییش یک چوکی کنارپنجره سفارش کرده بودم تاریحان ورویابه نوبت فضای بیرون راتماشاکنند. درچوکی پیشروروبروی هرمسافریک صفحه کوچک کامپیوترنصب شده است. اطلاعات امیینی. پخش می شود وخدمه هامرتب صندوق ها، چوکی هاوکمربندمسافرین راکنترل می کنند. خدمه هایی که مرتب درراهردوطرف چوکی هاگشت می زنندتوجه من راجلب می کنند. ریحان ورویا می پرسند:»بابا، اینها چقدرزیباهستند، چقدرقدهای یکسان وگردن های سفید وکشیده دارند. چینی هاهم خیلی خوش شکلند. چندمزدمی گیرند؟» می گویم، راستی که این هازیباهستند ولی نمی دانم چقدردرامد شان است، شایدبابت زیبایی شان چیزی بیشتری گیرشان می آید. ورنه لااقل این کارگیرشان آمده است.
صعود هواپیماهنوزبرایم معمااست. ازپنجره کوچک فضای بیرون رامی بینم خانه هاکوچک وکوچکترمی شو وابرپنجره هاراپرمی کند. درصفحه روبروتمام اطلاعات مربوط به پرواز، فیلم، اخباربی بی سی درحد محدود دررابطه باچین وبازی دردسترس است. انترنت وامیل توسط ماسترکارت و... قابل دسترسی است. کنجکاومی شوم می خواهم مسیرپروازمان راخوب بدانم که ازروی چه کشورهایی عبورمی کنیم. تمام مسیرراعکس می گیرمی ترسم یادم برود.
مسیرپروازمان ازوین به ابوظبی از این قراربه شکل انیمیشن ترسیم شده است: براتیسلاوا، بوداپست، رومانی، دریایی سیاه، ترکیه، ایران ودریای خیلج فارس وبالآخره ابوظبی.

نمی دانم چرابه این فکرمی افتم؛ کاش کمی مسیرمان تغییرمی کرد ازروی قله های پامیروباباوهندوکش عبورمی کردیم. فکراحمقانه ای ولی آزاردهنده. خاک ایران هم انگامثل خاک من افغانستان است باشوق به پایین نگاه می کنم. ریحان رویادوست دارندفیلم نگاه کنندویابازی کنند. همین که درفضایی ایران قرارمی گیرخاک ازشییشه هواپیماپیدامی شود. درخت وسرسبزی جایش رابه خشکی دهد.تبریز، کرج، قم تهران ...رامی درصفحه خواندمسیرپروازکناره های مرزایران وعراق است. خانه هاوکوهاکاملاً پیدااست. روی جاده هاموترهاقابل دیداست.

دریای خلیج فارس که آرزیم بودچهرواقعیش راببیم دراین سفرخیلی تصویرخوبی ازآن درذهنم مجسم شد. جزیره کوچکی که دروسط آن مثل یک خال رامی ماند نمی دانم کدام یک ازجزیرهای خیلج فارس است. بعدا نگاه می کنم.

چندتاعکس هم ازابوظبی می گیرم ازیک مسجدکه مناره هاوحیاط آن کاملاً پیداست. این چندتا عکس تصویرقشنگی ازنقشه وخانه های عرب های خلیج به دست می دهد.:

به طرف تایپه ازروی کراچی ودهلی نومی گذریم، چون شب می شود عکسی نمی گیرم. ساعت سه به وقت ابوظبی پروازمی کنیم وفرادیش ساعت هشت وسی دقیقه که آفتاب شهرتایپه راروشن کرده است می رسیم. رویا کنارپنجره نشته است بنظرم ازمنظره تایپه ازبالانتوانستم عکسی تهیه کنم. پانزده ساعت توقف داریم ساعت. پیش ازپیش اطلاعات کسپ کرده ام که ادراه فرهنک وکلتورچین دفتری درخودمیدان هوایی تایپه دارد که مسافرینی راکه توقف طولانی دارد رامجانی درشهربه گردش می برد. فرم هایی راپرمی کنیم مهردخول واجازه ورود به تایوان رادرپاسپورت هایمان می زند. دفترمربوطه راپیدامی کنم می گویند که ساعت هشت باید آنجاباشیم. حدود ده دوازده نفرآمده اند ومی خواهند به شهربروند وراهنمای مایک چینایی حدود پنجاه شصت ساله می نماید مارادردرون موترهدایت می کند. ازهمان آغازهمه رامی خنداند. خیلی مردباحال وسرزنده است. درعین حال زاکلماتش کاملاغرورچینایی می بارد ورسمادرمسیرراه که شهر، آب وهورابرای توضیح می دهدازژاپنی هابدمی گوید واظهارخوشحالی می کند که تایوان الآن چین تایوان نامیده می شود ومی گوید که ماچینایی هستیم آباواجدادماچینایی بوده اند. مابه چین تعلق داریم. تاساعت دوبعدازظهربه شهرگشت می زنیم. هواکاملاشرجی وگرم است. ولی آزاردهنده نیست. شهرچندان تمیزنیست. خیابا ن هاتنک می نماید. زن ومرد موتورسوارند. موتورسایکلت هایی که تایرهای کوچک دارند. همه کلاه امینی به سردارند. پیش مغازها عموماً این نوع موتورپارک است. وضعیت شهرحکایت اززندگی نه چندان مرفه مردم دارد. پیره زنانی رامی بینم که فقط دوتاکدوی تیلی جلو شان گذاشته اند وباچشم های پرازانتظاربه رهروان نگاه می کنند. گاهی زنانی فرتوتی رامی بینم که چندبسته سبزی جلوی شان گذاشته اند. خیلی رقت انگیزمی نماید. ولی این توصیفات آینه تایوان نخواهد بود. راهنمای ما می گویددرهمین شهرکوچک بهترین کامپیوترساخته می شود. Acerتولیدی همین شهراست. وخیلی تولیدات وقطعات کامپیوتری دیگرراماتولید می کنیم. دربازاری رهنمون می شویم که صنایع دستی دردکان هازیاد است. ازجمله تنک های بلورین وسفالین، چاینک های چینی دست سازومجسمه های به سبک بودیسم. بازارتنک، دوطرف سرک درخت های شبیه خرماپیش دکان جلوه زیبایی به بازاربخشیده است. وسرک هم مثل کوچه های قدیم وین سنگ فرش است. احتمالاً این سرک برای توریست هادرنظرگرفته است ولوکس ترین بازاری است که دراین چند ساعت دیده ام.دکان هاخیلی تمیزواجناس لوکس پشت ویترین ها برق می زند. دردرون یک دکان چاهی رابه مانشان می دهد که سی مترعمق دارد. وبه عنوان اثرقدیمی آن رادرداخل دکان حفظ کرده است. راهنمابه من می گوید مابه آثارگذشته مان کاملاً ارج می نهیم. اگردولت آن راحفظ نکند خودمان ازآن نگهداری می کنیم.

به معبد لونگس هانLongshan Temple اگرنامش رادرست به خاطرداشه باشیم مارهنمون می شود. روبروی درورودی معبد ازمامی خواهد که ایستاده شویم وعکسی ازمابردارد. شاید این عکس بدرد کارش می خورد. رنگ سرخ، اژدها، عقاب وپرنده سمبل هایی است که درهمه جادیده می شود. درورودی معبدبارنگ سرخ وخطوط هندسه ای ودو تااژدها که شعله های آتش ازدهانشان بیرون می اید روبروی هم قراردارند وشئ مدورکه شبیه کره زمین است دروسط هردتایشان واقع شده است. بهر حال معبد طلایی که اثرباستانی منحصربه فردمی نماید آنقدردرآن زیبایی ها، هنر، فلسفه، معماری پیچیده درهم آمیخته است که باید ماههادرمورد آن کاووش کرد. راهنما به ماگوید که چنگیزخان این معبد رایک باربه آتش کشیده است. وبزرکترین پروزی برای محسوب می شده است. نقاشی هاوابزارکاری هاهم نشان گرحمله خیروشررانشان می دهد. درستون های معبد ماهی کوچکی که تبدیل به اژدهای می شود نقش بسته است. هرخط ، هرفیگوروحرکت درهماهنگی باتمامی مجمسه ومعبد است. همه چیزچیزی راومعنایی راتداعی می کند. درفاصله چند ساعت ازچندین عبادتگاه گذشتیم. شهروبازارتماماً حال وهوای عبادت می دهد. نقاشی ها، تنک های پشت پنجره وآدم ها. یک نوع حال وهوایی مذهبی همه جاپخش است.

عکس بتخانه
برمی گردیم به میدان هوایی. ریحان ورویاخیلی خسته شده اند روی نیکت هاخواب شان می برد. ساع پنج بعد ازمراجعه می کنم به پیشخوان چایناایرلاین سه تابن غذا به مامی دهند به ارزش شش یوروکه یک وعده عصرانه ویاشام می توانیم دررستوران های موجود درفرودگاه آن رامصرف نماییم. من وریحان برنج باگوشت گاو ورویاسوپ سفارش می کند. زنی که درآنجاکارمی کندانگلیسی بلدنیست ولی خوش برخوردوخوش قلب می نماید. می خواهد بامن کمی صحبت کندوشوخی ولی هردوی مان زبان همدیگررانمی فهمیم. یکی ازجوانان چینی که آنطرف مصروف صرف غذااست راصدامی کند. ومی گوید ازمن بپرسد که ریحان ورویا دختران من است. می گویم آری. ودوقلوهستند. بعد می خندد وبه زن جوانی که روبروی من نشته است. وداردچای می نوشد مزاح می کند ومی خندد وباناخنش به من ایشاره می کند. من زیرچشمی نگاه می کنم. زن جوان هم نیم نگاهی به من می کند وچیزی نمی گوید. من بیشتربه ادمه سفرم می اندیشم وپیش خودم می گویم اگرکاروباراین جاخوب باشد زندگی شاید لبریزازلذت وشادی باشد. مردم بسیارنرم خومی نماید. والله عالم. ساعت نه وسی دقیقه په مقصد بریزبین پروازمی کنیم. خوشحالیم که مسافت دارد کوتاه می شود. باآن که شام خیلی خوش مزه وکاملا کافی صرف کرده بودیم حدود ساعت یازده دوازده بازبه ماغذادادند. یک پتنوس(سینی) کوچک پلاستیکی که محتوی غذای اصلی برنج باگوشت گاو ویاباماهی، چندقطعه میوه تازه. یک قعه کیک، وکمی سلات باکالباس، نوشیدنی پپسی ویاآب میوه وآب است. البته درفاصله هرساعت چای وقهوه به سرنشینان صلامی زنند. حدود ساعت پنج صب صبحانه می آوردخوشحال می شوم که داریم به مقصدنزدیک می شویم. صبحانه دریک ظرف پلاستیکی سربسته است. حیوانات دریایی باسبزی وسلات باید باشد من همه رامی خورم خیلی خوش مزه است. ریحان رویا خواب است. وصبحانه شان رامن درکوله پشتی می گذارم که بعداً بخورند. ولی دربازرسی درمیدان هوایی بریزبین خوراکی رانمی گذارد که باخود ببریم. خانمی ازمامی پرسد که چی چیزخوردنی باخودداریم. ظرف پلاستیکی رانشان شان می دهم ومی گویم می توانید دوربیندازید ویاخودتان صرف کنید که می خندد وبعد سرش رابازمی کند وباسرچوب نازک آن رابه هم می زند. به نظرباید حلزون دریایی ویاحشرات دریایی باشد. ازماتشکرمی کند. وماهم خوشحال می شویم که مزاحمتی آنچنانی برای مان ایجادنکرد البته درموقع دخولی وقتی خانم پلیس به نام من نظراندخت ودرفرمی که ما مشخصاتمان راپیش ازپیش نوشته بودیم به دقت نگاه کرد. وبه جای اِم محمد کامل نوشت که من آن رابشکل مخفف نوشته بودم. پاسپورت رویاراپس داد وازمن وریحان رنگهداشت. وگفت باید ازچیزهایی راسئوال کنند. کسی که قیافیه بین ترک، عرب، ایرانی داشت آمد وباانگلیسی بالهجه ایرانی ازمن سئوال هایی رامطرح کرد: این که کجامتولد شده ام. اینکه چندسال دراتریش هستم. اینکه درآنجادرخواست پناهندگی کرده ام یا...واینکه شغلم دراتریش چیست. کارتم رانشان دادم بعد چشمهایش بزرک شد. پرسیدم به چه زبان های دیگری صحبت می کنید گفت خیلی. وگفت ماوظیفه داریم پرس جواب نمایم خیلی ازاین پاسپورت هاسوء استفاده می کنند. من گفتم: من درخدمتم هرسئوال دارید بفرمایید. بعد به فارسی ایرانی باماخداحافظی کردومن هم عرض ممنون کردم.

ازدورمی بینم که ساک هایمان روی روله می چرخد. تعجب می کنم که ساک خیلی شبیه همند گویم خوب همه این هاتولیدات چین است. ودرتمام دنیااین ساک هاصادرمی شود ولی پیش ازپیش باخط خیلی خیلی درشت نامم رانوشته ام که ازدورمی شودآن راخواند. باعجله که ازسرازپانمی شناسم مسیرخروجی رادنبال می کنم. می خواهم بعد ازده سال واندی برداربزرکتروکوچکترم راببینم. نمی دانم ریحان ورویادرچه فکرند. برادربزرکترم رامی بینم که کمی رنگ آفتاب زده دارد. ومثل همیشه لاغراست وبرخطوط صورتش اضافه شده است. ولی سرحال وبشاش به نظرمی رسد. برادرکوچکترم کمی چاق شده است. ومثل همیشه موهای بلنددارد وتغییری محسوسی رادرقیافه اش نمی بینم. تقریباً همه آمده اند بچه های کوچک برای ریحان ورویاگل هایی راتقدیم می کنند. ازماگرم استقبال می شود. خیلی احساس خوشحالی به من دست داده است. به منزل برادرکلان می رویم. هوای خانه کمی سردمی نماید. روی کوچ های چرمی لم می دهیم. سفرطولانی راپشت سرگذاشته ایم. نمی دانیم ازکدام درباهم گپ بزنیم. خلاصه جمع خیلی خودمانی وصمیمی گرد هم می نشینیم. درمورد آسترالیا می خواهم کوتاه به چند موضوع اشاره کنم: پناهندگان افغانی مقیم آسترالیا وسه شهری راکه من مختصردیده ام.

ازاواخر1999 تقریباافغاان ها وبه طورعموم هزاره ها به استرالیا پناهنده شده اند. البته تاریخ دقیق منظورم نیست. منظوراین است که هجوم گسترده پناهنده هاتقریباً ازهمان تاریخ شروع می شود. مسیرمهاجرت اغلب ازپاکستان به مقصد اندونزی است که باهواپیما باویزاوارد می شوند. وبعد با کشتی های چوبی توسط قاچاقچیان آنجابه جزایر نزدیک ویاخود استرالیا انتقال می یابند. من نخست کنجکاوانه ازبعضی هاچگونگی آمدن شان رامی پرسم. داستان خیلی های شان شبیه فیلم هااست. ولی واقعی. وخیلی ها ازیک تادوماه دربین آب وجزایرمانده اند تابه مقصد رسیده اند. بعد ازرسیدن فورادراردوگاهی دردرون سیم های خاردارمحبوس شده اند. چندین ماه وسال درآنجامی ماند وخیلی ها به مشکلات روانی گرفتارمی شوند. یکی ازنزدیکانم که دانشجویی خیلی باهوشی بود وانگلیسی رادرحد خیلی عالی صحبت می کند درهمان اردوگابه یک مرض لاعلاج روانی گرفتارآمده است. که امیدوارم این دوست هرچه زوترشفایابد. خیلی هادراثرمشکلات روانی ازهمان اردوگاه براثرشکنجه روانی بعد ازطی آن همه مسیرومسافت مخاطره آمیزبرگشته اند ونتوانسته شرایط اردوگاه راتحمل کنند. شرایط اردوگاه راکاملاً غیرانسانی توصیف می کنند. خیلی قصد خودکشی می کنند ویالب های شان می دوزند. یکی ازدوستانم که اوراازبچگی می شناسم می گوید: حدود یک ماه درآب می ماند ومسافرت می کند. کشتی شان می شکند. دچار بی آبی می شوند. به شکل خودشان رابه جزیره متروک که علفزاروجنگل زاراست می رسانند. البته به طوراتفاقی آب آنهارابه کنارآن جزیره می کشاند وپانزده روزکه زن وبچه کوچک نیزدرمیان آن هااست بدون آب وغذامی مانند. آب دریاراتقطیرمی کنند. وازعلف های هرزمی خورند تازنده بمانند. سه نفرشان یک ایرانی، یک افغانی ازمالستان ویک اندونزیایی ازمیان آن هاحاظرمی شوند به قصد پیداکردن آب آشامیدنی باشناکردن وتوسط یک قطعه چوب راهی خشکیی شوند که درآن نزدیکی دیده می شود. ولی بعد ازگذشت دقایق موج جنازه آن هارابه سرعت ازکنارجزیره دردرون اقیانوس می کشاند. وقتی کشتی به سوی آن نزدیک می شود که همه ازدست بی آبی درحال هلاک شدن اند وسه نفرشان ازکام خشکی به کام آب رفته اند. وقتی این کلمات رامی نویسم بی اختیاربه یاد مهاجری افغانی می افتم که ازاردوگاهی سفید سنک ایران آزادشده بود وخودش رابه نحوی به کویته پاکستان رسانده بود. درمسافرخانه من اورامرتب می دیدم که هق می زد وقی می کرد می گفت دراردوگاه آنقدرسربازان ایرانی اورلت وکوب کرده که به این روزافتاده است. یک صبح نعش بی جان اورمی کشیدند که دراثرهق زدن وقی کردن مردبود. آری، کم نیستند کسانی که درراه فرارازجنگ ومرگ به مرگی دیگرگرفتارآمده اند. به هرحال:
پناهندگان افغانی مقیم استرالیا بعدازسپری کردن شرایط سخت فعلاً وضعیت بسیارخوبی دارند. بعد ازرهایی ازشرایط اردوگاه فوراً زمینه کاربرای شان فراهم بوده است. درقصابخانه ها، کارخانه ها ومزرعه کارکرده اند. وحال اغلب شان به کارهای ساختمانی مصروفند ودرآمد وزندگی خوبی دارند. تعدادی کمی درخانه های دولتی واغلب درخانه های شخصی که ویلایی است زندگی می کنند. برای کارورفت آمد شهری موترالزامی است. کسانی که هم دیگررامی شناسند به شدت دریک رقابت نسبتاً مثبت باهم دیگرهستند؛ اینکه کی خانه خوب دارد وموترخوب و... رشد فرهنگی محسوسی درمدت نه سال وده سال اقامت آن ها دربین پناهندگان دیده نمی شود. شوق تحصیل درهمه وجود داردولی ثمره عملی تاحال نداشته است. به کارهای دفتری کمترکسی مشغول است. شرایط به شکلی است که پناهنده ها کوشش کرده اند که درنزدیکی آشنایان وخویشان شان ساکن شوند. بادید کوتاهی که من داشتم مردها می تواند وتوانسته کارکنند وبه نحوی خودشان راباشرایط نووفق دهند. ولی خانم وآن هایی که از روستاهابیشترآمده شرایط برای شان خیلی سخت است. پیچیده درهمان لباس هاوچادرهای محلی مانده اند. بچه داری وخانه داری وخانه نیشینی ودرنتیجه مراجعه به اداره سوسیال ویا به قول خود آنها ادراه سنترلینک کارشان شده است. که البته این موضوع خیلی زود درسانه های استرالیا منعکس می شود. درشهرمیل بورن پناهنده های افغانی بازاری راکه قبلاً محل معامله موادمخدربوده است به یک بازارپررونق خرید وفروش موادغذایی ورستوران های شرقی ساخته است که ازاین رودولت خیلی خوشحال شده است. وظاهرااسمی سرکی راهم بنام افغان هانام گذاری کرده است. زمینه رشد فرهنگی واقتصادی خیلی دراسترالیافراهم است. که اگرپناهنده ها فرهنگ زندگی مدرن رابیاموزند وخانم هاازحله پشمی خودشان بیرون آیند ودرعین حال فرهنک وعنعنات خودراحفظ کنند وازپلشتی هابپرهیزند مطمئناً شرایط بس مساعد درانتظارشان خواهدبود.
درموردسرزمین استرالیا من به چشم دید و چند تاعکسی که خودم گرفته ام اکتفامی کنم. چه که اطلاعات دقیق تررادرسایت های معتبرمی توان پیدا کرد. دورنمای دوشهربریزبین ومیل بورن شبیه هم اند. ساختمان های بلند مکعب شکل دروسط واقع شده است. که به آن سیتی می گویند هرچه ازسیتی دورمی شویم خانه هاویلایی می شود وقیمت هاارزانتر. خانه های داخل سیتی سرسام آورگران است. پناهنده هاتقریبادرفاصله یک ساعت ارشهردرخانه های نستباً معمولی که قیمت خرید شان درحدود دوصدسیصد هزاردلارآسترالیایی می شود زندگی می کنند. سرزمین آسترالیادرحدود بیست ساعتی که من باموتربه سیدنی وازآنجابه میل بورن رفتم کلاً همواروتپه مانند است. کوه های بلندمن هرگزندیدم. ازنظرچشم دیدمن آسترالیا یعنی سرزمین گاوان. دشت اندردشت چراگاه گاوان است. نعش کانگورراهم چندین بارروی جاده ها دیدم. وگاهی درمیان رمه گوسفندان نیزدیده می شد. درداخل شهرقیافه آسیایی هندی چینایی بیشترازهمه دیده می شوند. درکتابخانه هااغلب قیافه های آسیایی دیده می شود. درمغازهانیزهمین طور. به گمانم بودن نژادهای مختلف درآنجابسیارمسئله عادی می نمایند وآن هادرکنارهم باید زندگی خوبی بدون ویاکمترمسئله نژادی داشته باشند. این خودنکته بسیارمثبتی برای افغان هایی است که درآنجا پناهنده شده اند. عکس هارااین جامشاهده نمایید
پایان

رضایی جمعه جاغوری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب