هشت ساعت کار درروز فرصت کارهای جنبی راتقریبا ازمن گرفته است. به زور وبه زحمت فرصتی پیش می آورم تا احساسات وخاطرات وتمنیات درون وبیرونم را گاهی بنویسم. نوشتن تعطیلات تابستانی نیزازجملهء این فرصت هاست.

القصــه: سفارت پاکســــتان ازدادن ویزابه افغان ها تعلل می کند وبعد ازچند روز وهفته رفت وآمد آدم موفق می شود باپرداخت مبالغی یورو اخذ ویزاء نماید. این بار نیز مثل آن ده سال پیش من رااستنتاق کردند. که چرا به پاکستان سفر می کنم و...
بالاخره راست ودروغ توانستم ویزاء بیگرم باکمی چاپلسی که: پاکستان کشوردوم افغان هاست. درجا باخودمی گویم که بلی آقا پاکستان به ماخیلی کمک کرد وطالبان ـ موجودات بهشتی رابرهزاره ها نازل فرمودند.گوش شیطان کر. همان طور که این چاپلوسی درمورد کشور ایران؛ محبوب افغان ها به مراتب صادق تراست. بلی آقا ما با ایران هم کیش وهم مذهب هستیم علاوه این شخص ذلیل سراپا تقصیر خواطره های خیلی خوبی ازبودن درایران دارد. درجا با خودمی گویم بلی آقا من چند سال درایران وچند ماه دراردوگاه سنگ سفید بوده ام. گوش شیطان کر. می بینید که آدم هرجا باشد به این چرب زبانی می تواند ویزای آن کشوررابگیرد. ومن توانستم.
وقتی باعیال وبچه های عزیزم سوارهواپیمای (طیاره ـ جاز) ایران ایرمی شدم ازدیدن ایرانی ها یی که بینیی درازدرازداشتند حس تلخ وپشیمانی دروجودم رخنه کرد. این بارچهارم وپنجم بود که عازم ایران بودم هربارباخودگفته بودم که دیگرهرگزبه ایران سفرنکنم. آن روزها کاظم کاظمی تازه پیاده آمده بودم راسروده بود ومن پیاده درشب مهتابی، قاچاقی دربرهوت میرجـــــاوه وتفتان سرگردان بودم. جا مانده بودم وقاچاقبررفته بود. وقتی فهمیدم که ازخاک ایران خارج شده ام برکشتم نعوذبالله تفی به پشت سرانداختم وگفتم هرگز برنخواهم گشت. بعد چند ماه بود که دوباره برگشته بودم. خانم بزک کرده باموهای طلایی که یک چوکی آن طرف ترنشسته بود به انگلیسی سوال کرد: آقا شما اهل کجایید. وقتی گفتم افغانی صورتش رابرگرداندو خجالت شد. حتما فکر کرده بود من ژاپنی یا چینی هستم. طیاره اززمین بلند شد روستاهای سبزوخانه های باسقف مثلثی اطراف وین مثل نقاشی هایی رامی ماند که درکتاب ها وپوسترهادیده بودم.
این جاچیزک های نوشته بودم که آن راسانسوریاجراحی کردم. برای اینکه غلط فهمی نشود. من عادت دارم که یک موضوع رامستقیم ننویسم. کمی درلفافه وتوصیفات اصل موضوع راپنهان می کنم وهمین باعث سو'هاضمه ویاسو'تفاهم می شو د. خیلی هاخرده گرفته بودند که چرا ران یک زن راوصف می کنم. بازمعذرت که...! موضوع درپاراگراف که حذف شدچیزی بیش ازاین نبود. منظورم این بود که حجاب یک چیزی نسبی است. نه برای من بلکه برای آن خانمی که تاوسط آسمان کاملاَ بازواروپایی بود ودرآسمان ایران اندام روشنش یک مرتبه درچادری سیاه رنگ باخت. چند میلیون نفراین طورمی پوشند وچند میلیون دیگرنمی پوشند کدام بهتراست؟ بستگی به خوانندگان عزیزدار د.و...

خانم های محجبه با مقنعه های سیاه ونوارزرد رنگ که بربازوانشان کشیده شده است شروع می کنند به پذیرایی. بوی قرمه سبزی ایرانی فضای هواپیما راپرکرده است. چیزی نمی گذردکه اعلان می کند: ازخانم های عزیزخواهشمند است حجاب اسلامی رارعایت کنند. به تعقیب آن: مسافران محترم تالحظات چند هواپیمای ایران ایر به فرودگاه مهرآباد به زمین می نشینید.
بی اختیارترس وجودم رافرامی گیرد. عصبانی می شوم. دست پسرکوچکم مهمجوردردست خانمم است ورونق ورواق(به جای این دونام گلچهره وگل بخت هم نام های قشنکی است) رامی گویم که درگرفتن کوله پشتی به من کمک کنند. نمی دانم چراآن قدردست پاچه می شوم. پشت سرنگاه می کنم. همهء خانم ها چقدرحجاب اسلامی دارند. چشمم به کسی نمی خورد که موطلایی داشته باشد. صف طولانی است نوبت من می رسد

قسمت سوم تعطیلات تابستانی

وین، تهران، قم، زاهدان، تفتان، کویته ، کراچی وبرگشت
به سایت رادیوی هزارگی(هزارگی رادیو) قول رفته بود که تعطیلات تاستانی رابنویسم وبفرستم. البته برادرعزیزم مان آقای ابراهیمی که ازدست اندرکاران سایت است نیزدست تشویق برقلم وقامت این حقیر سراپاتقصیرضمن یک پیام وپیغام الکترونیکی کشید. که ازین جهت نیزمدیون ممنون فرمودند.
قبل ازادامهء سفرپاسخ این سوال راضروری می دانم؛ البته این سوال راخودحقیرازخود میکند که فایده یافواید گیاهی، طبی، ادبی و... این نوع نوشته ها درچیست؟ به قول علما جوابش ازآفتاب روشن تراست. که اگرهرپناهندهء افغانی درایران خاطرات وخواطراتش رامی نوشت برههء ازتاریخ مهاجرت رارقم می زد که شعر بازگشت کاظمی یکی ازآن هاست.» ...به هرچه آینه تصویرازشکست من است/ به سنک سنک بناها نشان دست من است» قس علیهذاباب فعلل وتفعلل
القصه: هی کردیم وطی کردیم ورسیدیم به سرزمین جابلقا وجابلسا مثل ده پانزده سال پیش ایستادیم به صف طولانی. که البته این صف هیچ ربطی به صف نان سنگگ ونان بربری ندارد ولی شباهت های زیادی به هم دارد. نوبت رسید به من درحالی که پسرم راروی دوشم کول کرده بودم بایک دست ناقابل پاسپورتم راگذاشتم جلوپلیس بازرس که دستش راازپنجرگگ درازکرد وبعد نگاهی به پاسپورت وبعد یگ نگاهی طولانی وبیش ازحد طولانی به قیافهء این جانب اندخت. من هم ازروی تملق یک سلام غلیظ آخوندی دادم که اصلا جوابی نداد. پرسید کجایی هستی. گفتم قربان کلمهء قربان کمی دیریادم آمد می خواستم آن راکاملا به لهجهء ایرانی ادانمایم که ازاین جهت طول کشید تاگفتم که قربــــان درپاسپورت نوشته است. بازبالحنی که کشیـــده ترپرسید: گفتم کجـــــــــــایی هستی. بلافاصله گفتم افغانی این رامی دانید بسیارباحقارت گفتم. به دنبالش ادامه دادم بلی ولی پاسپورت اتریشی است. پاسپورت پناهندگی است. دروین صادرشده است. این کلمات راکمی باافتخار گفتم. پشت سر نگاه کردم جمعیت موج می زد. دخترانم می پرسیدند که چه شده پــــــــدر، همان زن هفت قلم آریش کرده که وصفش ذکرشـــد چند نفردورتردرصف ایستاده بود. حالا کاملاً ًحجاب اسلامی داشت. ران های چاق وگوشتالویش راکاملادرچادرسیاه پوشانده بود. پاسپورتم رادرگوشهء میز گذاشت وبادستش اشاره کرد که کناربروم ومنتظربمانم. گفتم آقای محترم، من ویزاء قانونی دارم، قاچاقی نیامده ام، پاســـــــ...گفت:» افغان بروکناروایستـــــا وقت دیگران رانگیر» گفتم پاسپورتم رابده می خواهم برگردم اصلا ًنمی روم به کشورشما. گفت: «برت می گردونم، به توگفتم بروکنار»
درگوشه ای ایستادم. دیگران تک تک می آمدن ومی رفتند خانمم مدام به من تذکر می داد. دخترهایم نگران ومتعجب شده بودند. بچهء کوچکم گرمش شده بود ومدام بهانه می گرفت. من فکرمی کردم که هنوزدرایران زندگی می کنم ودرصف نانوایی سنگگ ایستاده ام. ازآن زمان ده سال می گذشت. هرباردرصف نان بچه های ایرانی لت وکوبم می کردند. فحش می دادند. وقتی بالاخره نوبت من می رســــید نانوا، من راپس به آخرصف می فرستاد تااینکه همه می رفتند. وبعد نان ِ ازقبل مانده رابه من می دادند. بارهاشده بود که آرزوکرده بودم که ازگرسنگی می مردم ولی درصف نان سنگگ نمی آمدم، به ایران نمی آمدم. خانم بزک کرده رازینه های روان بالامی برد درآخرزینه نگاهی به من اندخت وزود برگرفت. حالا چندین ساعت گذشته بود به گمانم تقصیرمن بود که جلوزبانم رانگرفته بودم. چه که آن همه جمعیت مارا دروقت رفتن تک تک نگاه های آن چنانی کرده بودند. بازرس به سرعت طرف من آمد پاسپورتم دستش بود. گفت «این جاآمدی آدم شو، می خواهی برت گردونم سرجای اولت» گفتم مملکت شماست هرکارمی توانی گفت:»مثل که نگرفتی بروهمان گوشه وایستاتامأموردیگه بیاد دیپورتت کند. مأموری دیگری که متوجه ما بودپیش آمد وپاسپورتم رابه من داد: «آقاخوش اومدی برو، ناراحت نباش» خداراشکر. ماخوشبخت ترین شان بوده ایم.
ازباب الکلام یجرالکلام: درهمین فرودگاه دوستانی دیکری باخاطرات دیگری برگشته اند. عموماً ورود به مرزهایی جمهوری اسلامی چه هوایی وچه زمینی برای ما افغان ها به هرمقصد ومنظوری که باشد آمیخته باحقارت وتوهین است. یکی ازآشنایان که چندروزپیش ازسفرما خواسته بود تعطیلات تابستانی شان رادرایران سپری کند درفرودگاه مهرآباد به بی مهری مواجه می شود وحســـــــــابی لت وکوب می کنند. چند دوستی دیگرهم به دلایل نامعقول مورد اهانت قرارمی گیرند. با این حساب من خوش شانس ترین شان بوده ام.

حالاتوصیه من به کسانی است که زیارت شاه عبدالعظیم ودیدن یار دارند این است که مواظب خود شان باشند. درهرجاچشم قربان بلی قربان بگویند که مبادا گرفتارآن سربازقلچماق ایرانی شود.

پایان
رضایی جمعه

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب