a-rezai-joma-220نمی دانم سرماچنددرجه است. صورتم می سوزد. گوش هایم سوت می کشند.فکرمی کنم که راه رفتن هم حالا دیگرآزاردهنده است. بادنمی وزدولی سرمابیش ازاندازه سوزناک است. بازکوشش می کنم قدم بزنم. سرما رافراموش کنم. می دانم قدم زدن بیش ازهمه چیزبرایم مهم است. نه ازباب این که، فکرکنم این یک نوع ورزش است. برای سلامتی من مهم است. نه، ازآن جهت که قدم می زنم. آز ان جهت که خودم هستم. ودنیای خودم. مهم نیست کدام راه رانتخاب کرده ام. هیچ چیزموقع قدم زدن هوسم راپرت نمی کند. من هستم وخودم. شایدبشودگفت درقدم زدن خودراکشف کرده ام. وقتی قدم می زنم انگارشبیه ابرمی شوم. هیچ چیزی مشخصی درذهنم وجود ندارد. افکارم یک مشت ابری است، ازهم تفکیک ناشدنی.

مانند توده ابرها سیاه وسفید. اماگاهی می شودازدرون افکارغبارآلودم، کسی بامن واردگفتگومی شود. درباره هیچ موضوعی خاصی باهم حرف نمی زنیم. ولی فکرمی کنم که حالا دونفریم که باهم قدم می زنیم. بازتنهامی شوم. لذت قدم زدن بیتشرمی شود. غرق درلذت اندیشیدن می شوم، که نمی اندیشم. دراین حالت حس وجود داشتن، کاملاًدر ضعیف شده است. آنچانان که حس نمی کنم دیگروجود دارم. احساس سبکی وتلطیف شدن در ابرها رادارم. هرگزبیادنمی آورم، چگونه ازخلسه راه رفتن بیرون آمده ام. نقطه پایان آن برایم بازمثل توده یک ابراست. درنقطه ای که احساس سنگینی به من دست داده است ایستاده می شوم. شاید همین جا، پایان افکار گنگ ومبهم من است. فکرمی کنم حالاپس به هستی خودبرگشته ام. امابرایم ناممکن می نماید که، این همه مسافت رادرخلسهء ابرمانند پشت سرگذاشته. نطقه شروع خیلی آشکاراپیش چشمم مجسم می شود. می دانم، از راپله ها که، پایین آمدم چه افکاری من رادرچنگ خودش اسیر کرده بود. سنگ فرش هاوریگ هاراکاملاً زیر پایم حس می کردم. بعدآهسته آهسته همه چیز شروع می کرد به محوشدن. تامسافت نامعلوم خانه چوبی ومتروکه را، افکام باخود می برد. درحاشیه پیاده روهستم. فکرمی کنم که خانه متروکه باپنجره های شکسته وچارچوبه های زهواردر رفته بامن کشیده می شود. مثل سایه بامن آید. فکرمی کنم این همراهی آزاردهنده نیست. آن قدر حضورش راحس نمی کنم که حواسم رابیش ازاندازه به خودش جلب کند. اما درناخود آگاه خود، می دانم که این خانه متروکه برای بچه ها وبرای بچه من ترسناک است. حس می کنم بچه ام شروع می کند به قصه کردن که،
«...بابا، من دوست ندارم ازجلوی این خانه چوبی بگزرم. بابا، یک زن پیر، سال هاست خودش رادراین خانه زندانی کرده است. ارواح ازاومواظبت می کند. بابا، صدای شبیه زوزه گرگ راازآن خانه می شنوم. اما صدای آن زن پیراست. نه بابا، دلیل دیگر دارد. معلمم گفت که آن زن سال ها وسال هاپیش مردش راکشته ودراتاقش گورکرده است. شاید هم مرده است. این صدای روحش است که ازآن جابیرون می آید. شبیه زوزه گرگ است.»
به چهارسوی خود می نگرم. به تمام نماها وساختمان هاوآدم هانگاه می کنم. فکرمی کنم ازبالای آن ابرهاحالا به زمین نشسته ام. مغزم مملواست. حس می کنم درنقطه آغازم. فکرمی کنم تازه دارم از راپله هاپایین می شوم. مغزم آنقدرمملواست که می ترسم ازراپله هانغلطم. بازگشتم انگار ناممکن می نماید. فکرمی کنم چگونه این راه طولانی رابرگردم. چگونه این راه راآمده ام. فکرمی کنم حال بالا رفتن از پله ها، دیگر هرگز درمن وجود ندارد. می شود باز آن حالت رابازیابم. در بیخودی مطلق مسیری را راکه آمده ام بازگردم. از آدم ها خیلی فاصله دارم. ساختمان هاخیلی دورند. خیلی دورترازآن که من فکرمی کنم. می ترسم. ترس واقعی بروجودم غلبه می کند. چه کسی من را به این جاهدایت کرده است. چراهیچ چیزرابه یادنمی آورم. تنهایی دردناک وکشنده. فکرمی کنم کسی من را، بااین افکاروحشتناک وکشنده این جارهاکرده است. فکرپایین آمدن ازراپله وبالا رفتن ازآن. بچه ام منتظرمن است. باید برگردم. اوکمی پایین ترازخانه چوبی منتظرمن ایستاده است. سعی می کنم خود به خود آیم. سعی می کنم برگردم. سرماازدرون درخت های یخ زده زوزه می کشد. می ترسم دیربرسم. صدای زوزه زن بلند وبلند ترمی شود. جیغ فرزندم راازدرون درخت های یخ بسته می شنوم.
چشم هایم رابازمی کنم. چیزی به انتهای شب نمانده است. شیشه ها رایخ بسته است. هنوزمطمئن نیستم که خوابم یابیدار. بااحتیاط بلندمی شوم. در رابازمی کنم. راه پله ها رایخ بسته است. سرماوحشتناک زوزه می کشد. من هنوزچشم هایم رامی مالم.

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

دیدگاه‌ها  

0 # height increase saulkeefe@gmail.com 1396-03-11 04:05
Thanks for finally talking about >خانه چوبی وپله های یخ بسته
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب