دربغل یک تپه ای سبزهستم. رودخانه ای ودرختانی هم انگار آنجاوجود دارد. دسته ای ازپرنده ها به جایی پرواز می کنند. ناگاه یک طوطی که رنگ متنوع خیره کننده ای دارد.

درنزدیک من به زمین می نشین. پرنده راباچابکی می گیرم. حس گرم وعجیبی به من دست می دهد. پرنده دردستانم است. کوشش می کند که خودرا رها کند. با منقارش گازمی گیرد. ناخنم سوزنگ سوزنگ می شود. ازاین که پرنده دردستانم است لذت می برم

به طوق زیرگردنش نگاه می کنم رنگ سرخ شبیه رنگین کمان است. رنگ های منتوع من رامسحورمی کند. فکرمی کنم داخل یک اتاق هستم ومی توانم پرنده رارهاکنم وپروازش راتماشماکنم. ظاهراکسی دیگرهم دراتاق هست که طوطی شبیه من رادارد. هردوی مان دستهای مان رابه هم نزدیک می کنیم وازرنگ هردوپرنده اتاق غرق درنوراآبی مختلط به قرمزمی شود. می گویم دانه برای شان بریزیم کسی که نمی شناسم وقیافه اش هم واضح نیست می گوید حالاازاین بیسکویت های شیرین وترد را به آن می دهیم. خواب های شبیه این که مدام پرنده ای رادردست گرفته ام برایم تکرارشده است. درمعنی آن کاملاَ حیرانم.دربیداراینتوانسته آن راتفسیرکنم.

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter