کاکا جمه، می دانی پدرم چه می گفت. می گفت بچیم سعی کن هیچ وقت کبرنکنی. هرچه گیرت آمدبخور وخداراشکرکن. کاکاجمه می دانی قناعت چقدرخوب است.پدرم می گفت آدم باید قانع باشد.کاکاجمه، خداوند آدمی راکه زیاد ایرادمی گیرد دوست ندارد. کاکاجمه چکارکنم، بچه هاهنوز درکمپ نرسیده دست به کارای خراب می زند. نعوذباالله کاکاجمه خداشاهد است گفتنی نیست. کاکاجمه پدرم می گفت آدم درهرحال باید شکرگزارباشد.

مرد، دیگر هیچ انگیزه ای نداشت. همه چیز برایش تقریباً یکسان می نمود. خطوط کتاب جلوچشمش روی هم می لغزید. هوسش پرت می شد. نمی توانست کلمات وسطرهارادنبال کند. بابی حوصلگی کتابش رابست وگزاشت درکوله پشتیش. ازپنجره قطاربه طلوع خورشید چشم دوخت. تنها منظره ای راکه بی اختیار به آن خیره می شد همین طلوع صبحگاهی خورشید بود. قطارهر روز زوزه کشان ازاین دشت سبز وفراخ می گزشت.

گاهی ناخودآگاه بعضی مطالب درپستوهای ذهنم جای می گیرد. حتا باعث آذارذهنییم می شود. این مطالب سایه روشن هایی است که درجدارهای ذهنم بدون هیچ تعمد موذیانه می خزدوآهسته آهسته حالت مالیخولی درمن ایجاد می کند. گاهی این این جورچیز هامن رابه تک گویی درونی وامی دارد. باعث خودگویی می شود. گریه های بی لیل. خنده های بی منشاء. حرکاتی که خودم هم نمی فهمم. گاهی فکرمی کنم ذهنم مذبله مخلوط ازتعفن ولجن شده است.

«زارا»خیلی زود تغییر کرد. شــادیش چندروزی بیــش نپایــید. همهُ آرزوهایش رنگ باخت. حـالا که صاحب چند ین فرزند بود، به خودش هیچ توجهـی نداشت. به مهمانی اگر دعوت می شد، نمی رفت، معمو لاَ بچه ها یش را بها نه می آورد.به دستبند،حلقه و گوشوارهَ زنهای فامیلی وآشنــایان نگاه نمیکرد. اگر حرفی از زیور آلات واین نوع چیزها به میان می آمد،

قطارهای زیادی می گذرد. می ایستد. مسافرین سواروپیاده می شوند. دخترک هم هرروزفقط ده دقیقه منتظر قطارمی ماند. وقتی سوارقطار می شود باگوشهء چشمش نگاهی به من می کند وسوارمی شود. وقتی می خواهم نگاهم رابه چشمانش بدوزم فوراً سرش رابرمی گرداند. هرروزاین کارراتکرارمی کند. قطاردیگر که دوطبقه است به سرعت می گذرد این جا توقف ندار.این قطارآن قدرسریع وسنگین است. که زیرپایم می لرزد ساعتی