a-rezai-joma-220یکی بودیکی نبود؛ غیرازخدا هیچکس نبود. مردی تنـــبلی بود. روزها وشب ها درخانه بود. زیرموری(پنجره یاروزنه)می نشست تسبیح به دست ونسواربه دهن زل زل به آسمانی که ازموری پیدابود نگاه می کرد. باخودش چیــــزهایی که ازقدیم شنیده بود زمزمه می کرد. وپی هم جل الخالق می گفت. باخدایش خیلی دوستانه عرض حال می کرد که ای خدای عاقل ودانا دهن باز، را بی روزی نمی گذاری. دردهانی که دندان دادی نان دادی. گاهی سوسوی ستاره از آن روزنهء تنگی که درسقف خانه بود به درون می تابید ومردتنبل به شدت متعجب می شد. اگرگاهی به حسب ضرورت بیرون می آمد دنیایی بیرون راهم ازهمان دید می دید. دنیابه اندزهء همان موری برایش بزرک بود. ازآخرت وتاریخ همان چیزهایی رایادگرفته بودکه آخوند قریه، سال وسال ها آن راتکرارمکررات فرموده بود.

 درضمن گل چمن راداشت که به اندازهء همهء عالم اوردوست می داشت. وصدقهء سرش می شد. هروقت گلچمن لحظه ای درشب ازپیش چشمش دورمی شد، می رفت زیرهمان موری بعد ازمرورآن همه حرف های پرحکمت که، ازبزرکان ده وگذشته گان و...شنیده بود بادیدن همان ستارهء نورانی یک مرتبه به یاد گلچمن می افتاد. گلچمن بعد ازدادن آب ودانه به مرغ وماکیان باسبد پـــــــــرمی آمد به گلخن، درهمان حال می دیدکه شوهرش بادهن باز زیرموری کنارتنورگرم نشسته است. هردوشروع می کردند به شمردن خاگینه ها که درعصرما به آن تخم مرغ می گویند. آن قدرتخم مرغ شمردندکه خسته شدند. مرد دوباره سرش رابه طرف موری بلندکرد وازته دل وباتأســـــــــــــی ازآخوند قریه بالهجهء غلیظ چنین ازخداشکرکرد: خــــــدایا شکرکه روزی ماراازموری می رسانی. دراین اثنا گلچمن مشغول پختن تخم مرغ بود. که درآن زمان به آن خاگینه جوشی می گفتند. آری دوستان هردوزن وشوهرجای تان خالی تخم مرغ راصرف کردند وبعد هم پیاله چای را سرخ سرخ سرکشیدند. ازاین به بعد اسم مرد تنبل رامی گذاریم بختعلی. دورنرویم. آری عزیزان بختعلی روکردبه گلچمن وگفت :

« زن عزیز می بیـــــــــنی این چای مثل شـــــراباًطــــــهــــورا می ماند. ببین چقدر سرخ است. چه قدرارغوانی است.»

گلچمن باشیندن این جمله منظورشوی عزیزش رامی فهمید. کمی خم وچوم کرد. چادری راکه گرد روی زده بود یکمرتبه رهاکرد بناگوش گلچمن مثل اشعه همان ستاره که ازموری می تابید چشمهای بختعلی راخیره کرد. می خواست درجاازسپیدی زیرگلوی گلچمن بوسهء آب داری بگیرد که گلچمن مثل آهو ازجاپرید. بختعلی روکردبه گلچمن زن عــــــــــــــــــزیـــــــــــــــــــــــــــــز:

« می شود خواندن احمدظاهررابرایم دکلمه کنی، اصلاً صدای توبهترازهرخواننده است، مغنیان بهشتی هم صدای توراندارند...»
گلچمن همانطورکه داشت چای وچلم آماده می کرد شروع کرد به خواندن، آوازی که مدتهاپیش آن راازبرکرده بود:

«کی باشد وکی وی باشدو می
می باشدو نی
شبی باشد نورمهتاب باشد به گلخن
به هرسوشرشرآب باشدوگل های سوست
...»

طنین صدای گلچمن آن قدرتأثیر کردکه بختعلی تاحدی حالت رخوت ورعشــــــــه برایش دست داد. باز، روکردوگفت گلچمن زن عــــــــــــــــــــــــــــــزیـــــــــــــــز :

«می شود ازآن کوزه،یک پیالهء آب سردبه من بدهی، درضمن رخت خواب مان راهم امشب کنارهمین تــــــــــنــــــــــورزیرهمین موری بیندازی این رابســـــیارباحالت التماس وشهوت گفت.»

گلچمن نخست رخت خواب راکنــــــــارتنورپهن کرد وبعد باگام های آهسته آهسته که به کمرش کمی انحنامی بخشید به طرف کوزهء آب رفت پــــــــــــیاله راپرازآب کرد وفتیلهء چراغ را پایین ترکشــــــــــید دراین اثنا بختعلی خودش رابه رخت خواب نرم وگرم ولوداد. گلچمن همان طورکه پیالهء آب راتعارف می کردنگاه شوهرش به سوسوی ستاره وسپیدی زیرگلوی گلچمن دوخته شده بود.

آری عزیزان گلچمن روزها، ماهها وسال هابه این منوال روزگارمی گذراند. صبح تاشب مواظب مرغ ها وتخم هایش بود. به دقت آن هارامی شمرد. بعد می برد به بزازده می فروخت. درعوض مایحتاج خانه فراهم می کرد. گاهی می شد که سوداگر هامی آمدند وتخم مرغ هارا قیمت ترازبزازمی خریدند دراین صورت گلچمن ازفرط خوشحالی درپوست نمی گنجید می دانست که برای زمستان توانسته است چیزی راپس اندازکند. علاوه این ها نگهداری ازماده گاوخوب وشیرده نیزوظیفه گلچمن بود. دربهاروتابستان آن رابه چرامی برد. می دوشید وبرای زمستانش کاه وعلوفه پس اندازمی کرد. بختعلی خوش می خورد، خوش می پوشید وخوش می خوابید. امادوستان بدنبنید. یک مرتبه روزی به سرگلچمن وبختعلی آمد که به سریهود درآلمان نیامده بود. انقلاب شد. قحطی، گرسنگی ومریضی درهمه جا واگیرشد؛ که درسال بنگالدیش چنیین قحطیی رامردم ندیده بود. آب درچشمه وعلف دردشت ودمن خشکید. ازطرفی طالبان هم شروع به قتل عام کردند وراه هارا برهمهء مردم بستند. دراین اوضاع واحوال گلچمن مرغ هایش دانه دانه مرد. وچندتاهی که مانده بود طالبان آن ها رابه رگباربست. ماده گاوهم شیرش خشکید وروزی قوماندانی آن راازطویله بازکرد وبرای افراد هایش قربانی کرد. زندگی آن قدربه گلچمن تنگ شد که هرروزازدست شوهرش سیلی می خورد وموکشک می شد. روزی گلچمن آن قدربرای مرغ ها وماده گاوش دق کرده بود که رفت روی سکویی نشست. جایی که مرغاهایش رادانه وماده گاوش رامی دوشید. همین که می خواست هق هق گریه کند چشمش خورد به مشک خشکیده ای که درچوبی آویزان بود. ناگهان فکری به سرش رسید. باخودگفت تاکی این همه ذلت، زیردست این شوی تنبل. اگردراین مدت کاروکاسبی کرده بود حالا چیزی برای خوردن می داشتیم. با خشم، به سرعت وبدون این که به فکرش معطلی دهد دسته چوب خشک راازمشک درآورد وبه سوی خانه دوید. درخانه به دنبال شوهرش گشت. درگلخن رابازکرد، دید شوهرش زیرموری ازبس دعاکرده تسبیخ به دست ونسواربه دهن خوابش برده است. گلچمن باتمام نیروچوب رابلند کرد و کپل شویش رانشانه رفت. چوب به زمین اصابت کرد وصدایی داد که بختعلی آنچنان ازجاپرید که آهوی تیرخورده بپرد. گلچمن فرصت هرگونه عکس العمل راازبختعلی گرفت وچندتا چوب دیگر به کول وکپل بختعلی حواله کرد. خورجین خالی رابه دوشش انداخت وازدرخانه بیرون کرد. تنبه چوب راپشت درگذاشت وازپشت زنجیرکرد. به آوزبلند فریادزد: تاغروب آفتاب که باید آذوقه ونان بیاوری. خورجینت پرباشد. دست خالی برنگردی که دربه رویت بازنخواهدشد.

این اولین باربود که چنین وظیفهءسنگین به دوش بختعلی محول می شد. ابتدادورخودش چرخید. ازصدای بسته شدن دربه شدت هراس برداشت. صدای تنبه چوب راهم به دنبالش شنید که برترسش بیش ازپیش اضافه شد. چاره اش راناچاردید. خورجین خالی رابه دوش انداخت وراه افتاد. خودش نمی دانست که کجامی رود. ونمی دانست که چگونه باید نان وآذوقه تاغروب آفتاب تهیه کند. رفت ورفت. ازکوتلی گذشت. سرکوتل ایستاد. پشت سرش نگاه کرد. خانه ء گلیش خیلی کوچک می نمود. گلچمن راباچادرسفید دید که روی بام خانه ایستاده است. دلش نمی خواست یک لحظه ازپهلوی گلچمن دورشود. بابی میلی راهش راادامه داد. باردیگرسرش رابرگرداند. فقط گوشه چادرگلچمن رادید که بادآن رابه این سووآن سومی تکاند. هی کردوطی کرد رسیدبه دشتی. دشتی که هیچ پایانی نداشت. یکمرتبه واهمه گرفت. نمی دانست به کدام طرف برود. چهارطرف دشت بود. ناگاه دعاهایی که ازآخوند ده شنییده بود را، به یادآورد.چندین مرتبه کوشش کردکه آیت الکرسی رابخواند. زبانش ازفرط تشنکی وگرمی خشکیده بود. نتوانست کلمه ای رابه زبان بیاورد. تاحالادعایی راهم ازبرنکرده بود. اصلاً حاجت نشده بود. دردل ازخدایش کمک خواست. پیش خودش گفت کاش اول، ای خدا یک درختی دراین بیابان برهوت می بودی که درسایه اش کمی می لمیدم. دوم، چه خوب می شد که اززیردرخت جوی آبی روان بودی، که جرعه ای می نوشیدم. همین که چشمش رابازکرد دید سیاهی ازدورنمایان است. رفت ورفت رسید به آن سیاهی. دید درخت است. کمی نزدیک رفت دید که جویی هم اززیرآن روان است. جرعه ای نوشید وبه کنده درخت تکیه داد. خواب آرم درچشمانش دوید. خواب دید، که خداوند چه گونه دعایش رامستجاب کرده است. درختی دربیابان سبز، وطعام هایی گوناگونی ازآسمان برایش فرستاده است. دراثنای همین خواب های خوش، صدایی به گوشش رسید. یک مرتبه ازخواب پرید. دید سیاهیی ازدور به طرفش نزدیک می شود. هیولای عظیم الجسه نغمه خوانان قدم به قدم بزرک وبزرک ترمی شد. بختعلی تاحالاچنین موجودی راندیده بود. فقط درافسانه هانامی ازآن شنیده بود. ازترس فوراً ازدرخت بالارفت. روی شاخه ای نشست. دست هایش راازشاخهء دیگری محکم گرفت. تقریباً خودش رادربین برگ ها پنهان کرد. نفسش رادرسینه حبس کرد که، مبادا آن هیولا بشنود. وقتی خوب مطمئن شد که نمی افتد پشتش رابه درخت تکیه داد. ناگهان دردی درپشتش حس کرد که می خواست جیغ بکشد، فوراً صدایش رابرید وبه گلچمن لعنت فرستادکه اورابه این روزانداخته بود وچنین زده بود. به سیاهی نگاه کرد. دید که یک ملنگ است. خورجینی درپشت، تسبیحی بادانه های کلان ومهره های گوناگون درگردن دارد. هم چنین تبرزین درشانه اش آویخته وبایک دستش خورجین ارابه دار را، می کشد ومی خواهد ازآن طرف جوی به این طرف بپرد. ملنگ همین که به این طرف جوی پرید فوراً پالتویی که شبیه عباوقبای آخوند های قم بود راازتن درآورد، تمام باروبندیل خودرایک طرف گذاشت. لنگییش راروی قلوه سنگ کلان که همان جابود ماند. سرش راگذاشت روی سنگ وآهی کشید. باخودش گفت نکشیده ونخورده که نمی شود خوابید. بلند شد دست وصورتی به آب زد. وازخورجینش چیزهای گوناگونی رادرآورد. ماده خمیرشکل و قهوه ای رنگی. مرغ بریان راتوته توته کرد وباولع خاص آن رامیل کرد. دراین اثناء بختعلی هم شکمش قاروقورگرفته بود وصداییش آن قدربلند نبود که ملنگ بشنود. ملنگ دستی به سبیل وریشش کشید. به ماده قهوه ای رنگ نگاهی عمیقی انداخت چیزهای زیرلب زمزمه کرد که نامفهوم بود. به سرعت هرچه تمامترخمیررادرکف دستش مالید کمی ازآن راکند ودرکف دسش کذاشت نگاهی عمیق وطولانی به آن انداخت باصدای بلند گفت: ترس ازخدای چرس ازخدای. چندین مرتبه آن راتکرارکرد ناگهان گوگردی درآورد چرس راگذاشت درسرخانهء چلمی که ازپیش آن راآماده کرده بود وآتش زد. آن قدرکشید که چشم هایش خمارشد. ازجابلند شد این طرف جوی وآن طرف جوی پرید خاک راتوده کرد آب رویش ریخت. مشت ومالش کرد. ازآن گلی نرم ساخت ومشتی ازآن کند. دردستش آن را خوب حالت داد. برایش سری درست کرد وبازویی. دقیق مثل بازی بچه هاکه ازگل آدم می سازند. وقتی مثل یک آدمک شد، گذاشت روی همان سنگی که لنگیش بود. ازجابلند شد دوری طرف درخت زد باخشم وعصابنیت تبرش رابرداشت. خطاب به آدمکی که درست کرده بود گفت:

«خوب، توخودت خوب می دانی که لیاقت خلیفهء اول درشأن تونبود ونیست. توازاباواجداد بت پرست بودی. قلباً هم که اسلام نیاورده بودی. کینه شتری باقبیلهء بنی هاشم راهمچنان دردل داشتی. اگرزود اسلام آوردی به معنی این نبود که تومسلمان شده باشی. پیامبرهم ترابه خاطرقوم وقبیله ات درکنارخودش گرفت. آیه قران: لاتخف ان الله معنا دلیل برلیاقت خلیفه بودن تونیست. تازه، وقتی که پیامبرداشت ازدست دشمنان فرارمی کرد تواتفاقی سرراه پیامبرسبزشدی وبعد هم چقدرترسیدی. اصلاً نزدیک بود ازترس جیغ بزنی. مگرتونبودی که حق دخترپیامبر، زن علی، فاطمهء زهراراغضب کردی وفدک راازاوگرفتی. نه، اصلاً خلافت راازعلی گرفتی. وقتی می دانستی که خلافت ازآن علی است تواگرمسلمان واقعی بودی نباید چنین می کردی. گناه نابخشودنی این است که، تو بعد خودت عمرعلیه ... رانصب کردی. اصلاً تخم اختلاف رادربین مسلمین توکاشتی. آی ابابکرصدیق آی یارغار، سرت راباهمین تبرمی برم.»

ملنگ چنان ضربتی سهمگینی به سرابوبکرخلیفه اول وارد آورد که ازسنگ جرقهء آتش بلندشد. سرابوبکرازتن جداشد ودرجوی آب افتاد. ملنگ کمی به فکر فرورفت. به پیکربی سرابوبکر نگاهی عمیقی انداخت. ناگهان شروع کرد به ذکر: لاحول ولاقوت الابالله. دستش رابلندکردبه طرف اسمان. باخود زمزمه کرد آی خداتومی دانی که من نمی دانم. شاید که ابوبکرخلیفه ...آن قدرپشیمان شد که دوباره به یاد چرس افتاد. خورجینش رابازکرد بازمقدارچرس رادرکف دستش گذاشت وشروع کرد به مالیدن: ترس ازخدای چرس ازخدای، ترس ازخدای چرس ازخدای. چرس راکشید. آنقدر کشید که خمارشد. چشمش به باقی مانده گل افتاد. مشتی ازآن برداشت. بازادمکی درست کرد وگذاشت روی همان سنگ. بی صبرانه به اوخطاب کرد:

« خوب، توکه عمربن الخطاب، بن نوفل، بن عبد العزی، بن رباط بن قرط ...اصلاً به من چی که توپسرکدام خرخداهستی. دریک کلام به توعمرعلیه... می گویم ومی گویند. توکه مستحق مرگی. مگرتونبودی که برای اولین بارلقب امیرالموممنین رابه خودنسبت دادی. وبعد ازتوملاعمردرقندهارخودش راامیرالمومنین نام نهاد وچندین هزارهزاره رابه کام مرگ فرستاد. وهمو باعث شد که امریکایی هامملکت مان رابه بهانه تروریست هااشغال کنند. سقیفه بنی ساعده راتودرست کردی. مادرت خواهرابوجهل بود. توخود مامورقتل پیامبرشده بودی. اصلاتومانع شدی که پیامبروصیت نکند وعلی رابه خلافت برنگزیند. من گردنت رانه یکبارکه، صد بارباهمین تبردرویشیم می برم ودرود به شمشیر ابولولو»

ملنگ باتبرش بدن عمررا تکه تکه کرد وبه آب انداخت. ازاین کار اصلاً پشیمانی برایش رخ نداد فقط به خورجینش نگاه کرد دید که به اندازه کافی چرس مانده است. بازمقداری ازچرس رادرکف دستش گذاشت وشروع به مالیدن کرد: ترس ازخدای چرس ازخدای، ترس ازخدای چرس ازخدای. آن قدرکشید که پاک خمارشد. به باقی مانده گل نگاه کرد ومشتی ازآن بردداشت. آن راخوب حالت داد. برایش سردرست کردوبینی. گذاشت روی همان سنگ. باخشم خطاب کرد:

«خوب، من اصلاً باتوحرفی ندارم. توکه لیاقت خلیفه شدن راازبیخ نداشتی. آدم شراب خوار، زن باره ای شادی بازوقمارباز. اصلاً کدام عاقل، آن دوبانوی بزرگوار، رقیه وام گلثوم رابه عقد تودرآورد. تاتونام ذوالنورین پیداکنی به همین لحاظ هم آن ها جوان مرگ شدند. امویان راتوبه قدرت می رساندی. جنایت های توقابل شمارش نیست. من بی خود وقتم راسرگفتگوباتوتلف می کنم. به خداقسم روزکاری به سرت بیاورم که مرغان هوابه حالت گریه کنند. من سراتراباتبرنمی برم. این گردن درازترادربین ناخن هایم می فشارم تانفست براید. علی خانه نشین باشد وعثمان بن عفان بن عاص خلیفه رسول حکومت رابین امویان تقسیم کند. مگرارث ننه ات است.؟»

خشم ملنگ غیرقابل کنترل بود. گلوی عثمان راآن قدر دربین ناخن هایش فشرد که سرش ازبین انگشتانش آویزان شد. وقتی دید که نفس ازبدن عثمان خارج شده است پس آن راروی سنگ گذاشت. مجسمه عثمان بی رمق افتاد. ملنگ تبررادودسته بلند کرد وکوبید به گردن باریک عثمان. تبرآن قدرسنگین فرودآمد که پارهء آتش ازسنک بلندشد. سرعثمان درجوی آب افتاد. ازاین کار اصلاً پشیمانی برای ملنگ رخ نداد. فقط به خورجینش نگاه کرد دید که به اندازه کافی چرس مانده است. بازمقداری ازچرس رادرکف دستش گذاشت وشروع به مالیدن کرد: ترس ازخدای چرس ازخدای، ترس ازخدای چرس ازخدای. آن قدرکشید که پاک خمارشد. به باقی مانده گل نگاه کرد این باردومشت بزرگ ازگل رادردست گرفت وشروع کرد به حالت دادن. مجسمه ای ساخت بزرک وقوی هیکل. خیلی بزرک ترازبقیه، به آرامی گذاشت روی سنگ. به حالت احترام سرش راخم کرد. سلامی داد « الســــــــــلام علیک یاعلی» بختعلی هم روی شاخهء درخت آهسته سلام راتکرارکرد. ملنگ بی اختیاربه گریه افتاد. طوری گریه می کرد که اشک هایش روی مجسمه علی چک چک می چکید. همان طورکه اشکش جاری بود باعقده وهق هق کنان خطاب به علی می گفت:

«علی جان توراهمهء مردم دنیا دوست دارند، ولی ملنگ ها ودرویش ها بیشترازهمه. اگرنام ترامانبریم هیچ کس به مالقمه نانی نمی دهند: علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا| که به ماسوی فکند ی همه سایه ای هما را| بروآی گدای مسکین درخانه علی زن | که نگین پادشاهی دهد ازکرم گدارا. همه مردم دنیا می دانند ماملنگ ها ودرویش هاهم می دانیم که: علی مع الحق والحق مع علی این راهیچ آدمی که اندک خردی داشته باشد انکارنمی کند. یاعلی توکه باب علمی، توکه خود عدالت محضی. من می دانم چه ستم هاکه برتوروانداشتند. خوب، دیدی من هم به حساب تک تک شان رسیدم. حساب شان راکف دست شان گذاشتم. امایک سوال ازتودارم. می خواهم درهمین جاپاسخش رابدهی. کنارهمین جوی آب وزیرهمین درخت. تومگرقلعه خیبرراازجا نکندی تومگرعمروبن عبدود راشق القمرنکردی. تومگرفاتح همه غزوات وجنگ هانبودی. کدام بازوزورتراداشت، کدام شمشیربرق شمشیرتراداشت. توکه این همه قدرت داشتی. این روزه نام تراپهلونان فقط به زبان می آورند، طلای المپیک را به گردن آویزان می کنند. وقتی نام تواین همه نیروبخش است توخودت بی عجب کوه راازجاه می کندی. توکه ذولفقاردودم داشتی ؟! سوال من این است بااین همه هیبت وصلابت، توچوطورازپس این سه خلیفه ابله نادان برنیامدی. مگراین تبرمن برنده ترازذولفقارتوست؟ ازهمین جا معلوم است که دل توهم نسبت به رسول خداپاک نبوده. مسلمان بودن توهم مورد شک است. اگرمن این انتقام راازتونگیرم پیش خداورسولش شرمنده ام»

ملنگ بایک ضربت بسیارسریع سرازتن علی جداکرد. آب، سرعلی راباخود می برد که ملنگ متوجه اشتباهش شد. ازجابلند شد. وباجریان آب دوان دوان می رفت وباسرعلی خطاب می کرد. که یاعلی صبرکن، من اشتباه کردم من خمارچرس بودم. نمی خواهم بعد تو، من رامثل ملجم لعن کنند. ملنگ دید کارازکارگذشته است. برگشت. به خورجینش نگاه کرد دید چند دود چرس دیگرهم مانده است. بازمقداری ازچرس رادرکف دستش گذاشت وشروع به مالیدن کرد: ترس ازخدای چرس ازخدای، ترس ازخدای چرس ازخدای. آن قدرکشید که پاک خمارشد. به باقی مانده گل نگاه کرد. نصف گل رادردست گرفت وشروع کردبه مالش کردن. بابی حوصلگی تمام آدمکی ساخت وگذاشت روی همان سنگ. قبل ازاین که به گفتگوبنشیند تبرش رابرداشت آخرین پوکش رازد. دوری هم گرد درخت گشت وآمد جایی که آدمک بود:

«خوب، من درمورد توهیچ نمی گویم. چون می دانم آدم های احمق به خاطری کسی که هیچ نیست سرم راازتن جدامی کنند. اگربدانند که مجسمه ترادرست کرده ام معلوم است که چه روزی به سرم می آورند. یکی، کاریکاتورترادرآن گوشهء دنیاکشیده بود، شیندی که چند نفردرولایت جابلقاخودشان رابه کام مرگ فرستاند. به جایی که آن کاریکاتوریست را سربه نیست کنند خودشان را نفله کردند. به این می گویند مردم عاقل دنیا. حالا زن وبچه آن مرحومین ازتوآب ودانه می خواهند. من که دهن خورجینم رابرای آن ها بازنمی کنم. ببین، ازموضوع دورنشویم. توکه خاتم النبیین هستی. بعد توواقعاً تاحالا کسی نیامده. یعنی کسی جرأت نکرده که بیاید. البته جورج بوش آمده است. ولی این ابله یک چیزهایی ازپیامبری کم دارد. خودش آن رامی داند. اماتوکه کم نداشتی. توکه راستی راستی پیامبربودی، دراین که شک نداری. وقتی آیه برسینهء تونازل شد یعنی که توبه علم لدنی دست یافتی. نعوذباالله یک شنک به خود خدانزدیک شدی. وهمه چیزازآن ببعد برتوبرملا شد. به معراج هم که رفتی. دیگرچیزی باقی نمانده بود که ندانی. سوأل همین جااست. من همین جا مچ دستت رامی گیرم. دریک کلام، برای من همین امروزروشن کن. بااین که همه چیزرامی دانستی چرا؟ چراصاف وپوست کنده خلافت امام علی رابیان نکردی. چرااصلاً قبل ازبیماری وصیت نکردی این امرمهم را. مگرنمی دانی که امروزمسلمان ها به چه روزافتاده است. خطابه ء روزغدیرخم هم گنگ است. البته ما، درویش هاوملنگ هاسرسوزن محبت مان به علی کم نمی شود.ولی این حقیقت است که، دراین میان چیزی کتمان شده است. عدالت علی. شمشیمرعلی نادیده گرفته شده است. نکند توهم، نعوذباالله قلباً اسلام نیاورده بوده ای. یاخدای نکرده نسبت بادامادت علی به پاک نفسی اوحسودیت می شده است. هرچه بوده توهم مستحق همین تبردرویشی من هستی.»

ملنگ آهسته سرازتن پیامبرجداکرد. بادسته تبرسربریده راغلطاند درجوی آب. همین که به جریان آب نگاه کرد چیزی به خاطرش خطورکرد. شروع کرد به ناله وفریاد.وای، عجب اشتباهی کردم. سررسول خداراازتن جداکردم. آب به سرعت سربریده راباخودش برد. ملنگ امیدش ناامید شد. برگشت به کندهء درخت تکیه داد. سرخورجینش رابازکرد. چشمش افتاد به چرس، آن چه مانده بود، درکف دستش گذاشت وشروع به مالیدن کرد: ترس ازخدای چرس ازخدای، ترس ازخدای چرس ازخدای. آن قدرکشید که پاک خمارشد. به باقی مانده گل نگاه کرد. تمام آن چه ماند بود دردست فشرد. حیران مانده بود. نمی دانست به چه شکل درآورد. عقلش به هیچ جای نمی رسید. فقط توانست آن رامثل تخم مرغ دردستش حالت دهد. همان طورگذاشت روی سنگ. تبرش راآماده دردست گرفت.

«خوب، توباکدام چشم وابرو به من نگاه می کنی. انصافاً خودت بگو غیرازما ملنگ هاکسی دراین دنیا خوشبخت پیدامی شود. این همه آدم ها که درروی کرهء خاکی هست. مثل کرم درهم می لولند. توچه انتظارازاین هاداری؛ که تراعبادت کنند. که بندگی تراکنند. من می گویم که نکنند. من می گویم که این جهان بنایش برعدالت گذاشته نشده است. من می گویم که توآن بالابرای خودت بارگاه وخرگاه ساخته ای. هرچه هم زیباروی وجود دارد، دوربرتومی پلکند. سهم ماملنگ هاازآن زیبارویان کدام است. توخودت می دانی که ماملنگ هم، چندان خوشبخت نیستیم. فقط همین چرس است که مادل مان رابه آن خوش کرده ایم. بااین که این همه بدبخیتی مارامی بینی، بازآن بالالمیده ای ومشغول عیش ونوش خودت هستی. باید حساب مان را زیرهمین درخت کنارهمین جوی امروزصاف کنیم. اصلاً توآن همه پیامبران رابرای چه فرستاده بودی. درضمن چرابه آن هادرست تفهیم نکرده بودی. این حرف هارابگذارکنار، چراخودت برای مصلحت هفت ملیارد بشر، یک مرتبه به کره خاکی قدم رنجه نمی کنی وبه بوش وامثالهم خرفهم نمی کنی که ملت بدبخت عراق چه گناهی کرده است. آن طرف ترعرب های بی جربوزه فلسطینی رانگاه کن. مسیح، خوب ترین پیامبرترامگرآن هاکشته اند. چراقاتلان او رامجازات نمی کنی. اصلاً ماراچه کاربه مسیح. ازمولای مان علی بگو، چه ظلم هاکه توبراوروانداشتی. شاهد بودی که چه روزی برسراهل وعیالش آمد. کدام چشم گناهکاردیدکه تویک روزیک قطره اشک محض رضای خودت برای اهل بیت ریخته باشی. ببین چرسی برایم نمانده است حوصله شکایت رابیش ازاین ندارم. خوب آدم زورش می آید وقتی این همه نقص درعالم وجود دارد تواسمت راگذاشته ای خـــــــــــــــــــــدا. چراحقیقت رابرای هفتادو دوملت آشکارانکردی؛ که این همه خون باید ریخته می شد. من تراباید ازجابردارم که حساب آدم وعالم معلوم شود. من دیگرخدایی تراهرگزقبول ندارم هرکارهم می خواهی بکن.»

ملنگ تبرابرداشت که خداوند راازوسط نصف کند که بختعلی درهمین اثناازبالای شاخهء درخت جیغ زد: هـــــــــــــای نزن که نظام عالم فرومی پاشد. جیغ بختعلی آن قدربلند بودکه، ملنگ درجا زهرترک شد وقطرهء خونی ازدماغش چکید وجان به جانان تسلیم کرد. بخت علی ازدیدن این صحنه به شدت ترسیده بود. امادرعوض پیش خودش راضی بود چه که توانسته بود نظام عالم راسرپاایستاد کند. پیش خودش فکرکرد که اگرخداررامی کشت جهان هم نابودمی شد. بااین افکار، آهسته ازدرخت پایین آمد. اول دستی به صورت ملنگ زد وکمی آب به صورتش پاشید. دید هیچ خبری نیست وواقعاً عمرش راداده به شما. آهسته دست برد درجیبش دیدبسته های پول است. دوروبرش رانگاه کرد. دید هیچ کس نیست. پول هارابااحتیاط درآورد. دلار، پوند انگلیس،.چندبسته کلفت یورو را، زود زود درجیبش گذاشت. ساعت رادو، راازدست ملنگ بازکرد. باعجله خورجین رابرسی نمود. انواع خوراکی ها؛ بیگ مگ، فیش مگ. مرغ بریان ونوشیدنی های زیادی رادردرون خورجین دید.

آفتاب روبه غروب بود. بادچادرگلچمن رادرپشت بام تکان می داد. بختعلی چادرسفید گلچمن رادید. به سرعتش افزود. ازدور، دستی تکان دادوفریادزد: من دارم می آیم خیلی مانده ام چای آماده باشد درضمن یادت نرود جاگهء مان راکنارتنور، زیرموری بینداز. بادصدای بختعلی رابه گوش گلچمن می رساند گلچمن هم به سرعت ازبام خانه پایین آمد. قصه مابه سررسید کلاغ به خانه اش نرسید.
رضایی جمعه
پایان

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

فهرست مطالب