a-rezai-joma-220قطارهای زیادی می گذرد. می ایستد. مسافرین سواروپیاده می شوند. دخترک هم هرروزفقط ده دقیقه منتظر قطارمی ماند. وقتی سوارقطار می شود باگوشهء چشمش نگاهی به من می کند وسوارمی شود. وقتی می خواهم نگاهم رابه چشمانش بدوزم فوراً سرش رابرمی گرداند. هرروزاین کارراتکرارمی کند. قطاردیگر که دوطبقه است به سرعت می گذرد این جا توقف ندار.این قطارآن قدرسریع وسنگین است. که زیرپایم می لرزد ساعتی که ازیک میله آهنی ازسقف آویزان است به شدت تکان می خورد. صدای مهیب چرخ های آهنی وخط ریل، گوشم رامی خراشد. روی میله ها، روی ساعت وهرجایی که امکان نشست کبوتران است سیم های خارداربلند وکشنده کشیده شده است. بااین حال یک کبوترکه کمی خال های سفید دارد این طرف وآن طرف پروازمی کند.

لطفا به کبوتران دانه ندهید. این جمله راباخط درشت درتابلویی روی دیوارنصب کرده است. روی یکی ازسیخ ها مدت ها پیش یک کبوتر خشکیده است سیخ ازدرون شکمش عبورکرده وازپشت برآمده است. معلوم است که کبوترباسرعت زیاد خودش رابه این سیم مرگ آورکوبیده بود است. باد وطوفانی که ازسرعت قطارسریع السیردرایستگاه می پیچد پرهای کبوترراباخود برده است. ولی کمی ازاسکلت خشک شدهء کبوتر هنور روی سیخ آویزان است. چندین ماه است که نان ودانه دور ازچشم مسافرین درکناردیواروگوشه ها می ریزم تاکبوترفرودکند. انگارکبوتر به قصد نان ودانهء مسافرین دراین جا درپروازنیست. کبوتردرآن بالاها جایی رابرای فرود گیر نمی آورد. وقتی مسافرین کم است وایستگاه خلوت به نظرمی رسد کبوترآهسته به زمین می نشیند. اماانگاردنبال دانه ونان نیست. اصلاً به زمین نوک نمی زند. مدام پروازمی کند وبازمی نیشیند. شاید می داند که مسافرین اجازه ندارند خورده های نان شان رابه زمین بریزند. درضمن نظافتچی هم هرروزاین جا راجارو می زند. وقتی پروازمی کند، می روم جایی که اونشسته بود خرده هایی نان رامی ریزم. کوشش می کنم که رم نکند. امامی خواهم بداند که قصد مزاحمت ندارم. می خواهم بداند که برایش مخصوص گال خریده ام ودرگوشه آن را ریخته ام. اودقیق همان جافرود می آید امااصلاً سرش راخم نمی کند. شاید جایی دیگر، آب ودانه می خورد وسیراست؛ برای این که خستگییش رارفع کند این جابه زمین می نشیند. خوب، فکرهایی احمقانهء من هیچ درد اورادوانمی کند. معلوم است که جفتش راازدست داده است ونمی خواهد تاآخرین لحظه اسکلت خشک شده روی آن سیخ راتنها گذارد. وقتی قطارسریع السیرمی گذرد نمی دانم که کجا پناه می گیرد. هرطورهست جایی برای خودش پیدا کرده است. بعد ازاینکه قطارمی گذ رد فوراً درآسمان پیدامی شود. سراسیمه به چهارطرف پروازمی کند. مواظب سیخ های تیزوکشنده هست. دخترک متوجه تلاش نافرجام من شده است. وقتی من نانی باتخم آفتاب پرست می خریدم دخترک هم پشت سرمن ایستاده بود. وقتی تخم آفتاب پرست رامن ازنان جدامی کردم ودرزمین می ریختم دخترک زل زل نگاه می کرد. دخترک به تلاش بیهودهء من پیش خودش پوزخند می زد ومی دانست که روح من هم ازتبسم تحقیرآمیزاوآگاه است
دیروزکبوتربعدازاین مدت ها به زمین نشست وبه زمین نوک زد. حتماً دانه ای برداشت. من باچشمان خودم دیدم. می خواستم آن رادخترک هم می دیدوندید.

حالاکبوترترسش پریده است. راحت دانه هارامی چیند. من آن قدر به کبوترنزدیک شده ام که صدای نوک زدن اورا به زمین می شنوم. درحینی که نوک می زند سرش رابالامی کند وبه چهارطرفش نگاه می کند. می خواهم فاصله ام راحتی المقدورحفظ کنم.می دانم دیری نخواهد گذشت که کبوتر روی دست های من بنشیند ودانه چیند. چه قدر خوشحال می شوم وقتی قطارسریع السیربگذرد کبوتر بیاید وروی دست هایم بنشیند. ومن به دخترک نشان دهم که چگونه توانسته ام پرنده را رام کنم. ازهمه مهم تر، آن وقت می توانم باخودببرم وهمدم تنهاییم کنم وروی بام خانه ام آن راآب ودانه دهم به پروازهایش نگاه کنم وبه فرودآمدنش روی دستانم. نه هرگزبرایش قفس نخواهم ساخت. اصلاً می تواند دراتاق نشیمن من راحت پروازکند. پنجره بالایی رابازمی گذارم که هروقت دلش بخواهد به آسمان پروازکند. دخترک نیم نگاهی کرد وسوارشد. تامی خواستم به چشمانش نگاه کنم سرش رابرگرداند. قطارحرکت کرد ودخترک ندید که کبوتر چکونه دانه های گل آفتاب پرست را دانه دانه اززمین چید.

امروزحتماً کبوترروی دست هایم می نشیند. دراین مدت باتمام حرکات من آشناشده است. وقتی من رامی بیند به سرعت خودش رامی رساند. حالا اومنتظرمن است. می داندکه قطارسریع السیرکه بگذرد من دانه هاراروی زمین می پاشم. وحتی شده بود که دانه هایی را، روی کفشم پاشیده بود بانوک برداشته بود. درهمان لحظه اگرمی خواستم می توانستم اورادردستانم بگیرم وازنزدیک به رنگ های سفیدی که درسینه اش بود وطوق سفیدی که دورگردنش می درخشید نگاه کنم. آرام پرهای لغزنده اش رالمس کنم. برایش گال، دانهء کدو ودانهء گل آفتاب پرست خریده ام به راحتی می گیرمش. دانه هاراکمی می ریزم زمین.آهسته می نشینم. این طوری حتماً رم نمی کند. بعد دستم رادرازمی کنم. آن وقت می تواند راحت دانه های روی دستم رابچیند. چندین بار، چندین روز، چندین ماه این کارراتکرارمی کنم. آن قدرتکرامی کنم که عادت کند. و، دوست شود. بعد خودش بخواهد بامن بیاید. روی انگشتانم بنشیند وروی بازووانم. پروازکند وفرودآید.قطاردخترک آمد ورفت. دخترک تأخیرکره است. دقیقه ای نگذشته است. قطارسریع السیرهم حالامی رسد چنددقیقه چندثانیه بیش نمانده است. دانه ها درکف دستم آماده است. دستم رامشت می کنم. مبادابا بادوبروف قطاردرهواپراکنده شود. به ساعت به اسکلت خشک شدهء کبوترنگاه می کنم. دخترک اززینه هابه سرعت می دود. به سرعت می دود. صدای مهیب وممتد گوش ها راکرمی کند خاک درفضابلند می شود صدای باریک صدای مهیب درفضامی پیچید. لحظهء همه جاتاریک می شود. قطارزوزه کشان دورمی شود. پرکبوترآهسته آهسته آهسته روی دستانم فرودمی آید. قطارزوزه کشان دورمی شود پرهای معلق کبوترازفضا آهسته آهسته به زمین، به روی دستم می نشیند. چند قطرهء خون روی پیرهنم پاشیده است فرارمی کنمم. فرار.
مسافرین منتظرند. همه روزنامه دردست دارند. صدای قطاربه گوش نمی رسد عقربهء ساعت آهسته خودش رابه بالامی کشد. اسکلت خشک شده هم روی سیخ نیست. مسافرین سرهای شان رابالامی کنند. یکی باصدای بلند می گوید: آری همین جا، روی همین ریل، دخترک زیرچرخ له شد. له شد. ومردباپیراهن خون آلود گریخته است.

پایان رضایی جمعه اتریش

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter