عزیز دلــم! می دانی برای مرد ننگ است که حال زنش را از دیــگران بپرسد. تا حال کسانی زیادی آمده اند. شــاید چـــیزهای زیادی در باره تو و فرزندم گفته اند. شــاید مرا به بی ننــگی وبی غیرتی متهم کرده اند.می دانم توزنی نیستی که غیرت وغرور من را لکه دار کنی. هر.وقت حرف های مردم مراوسوسه می کند، تعویــذی که بر بازویم بسته بودی بازمی کنم .

هـــمین الآن که این حرف هارا می نویســــم تعویذ را باز کرده ام. حروفش پــاک نشده است؛ لاا لا، م، ح، والف ولام، مثــل روز اولش خوشخط وخوانا هست. تا این حروف پاک نشــده سر سوزن عشقـــم به تو کم نخواهد شـــد.
امــا عزیزدلم! ازاین مهم تر؛ قــولی است که باهم گذاشــته ایم وشرطی ست که بسته ایم. می دانی در این مدت ازسیر تا پیاز بررایت نوشته ام. آنچه لازم داشتی برایت فرستاده ام،


ازطرفی مطمــئنم آنچه فرستاده ام بد ستت رسیده است. حــتا مردم این را هم گفته اند که، بچه ام بزرگ شــده اســـت. واورا دیده که بدون تنبان پیش قلا بازی می کرده. عزیزدلم! هــروزتـــرا به شیوه ای آزمودم و تو هر بار عــشـقـت را به من نشان دادی. بــــگذارازچــیزی که برایت نگفته و ننوشته ام بنویسم: عزیزدلم! یادت هست که بچه ارباب چــطوربــروت چنگ وبندل پولس را به تو نشان داده بود و تو با چپــلی پلاســتیکیت به صورتش زده بودی و شبش هیچ چیز را ازمن پنهان نکــردی. گفتی که پسر ارباب قـصد بد داشــته ...پـــسر ارباب نبود؛ مــن بودم. از موی گربه بروت درست کرده بودم. چــقدر زحــمت کشیده بودم که قیافه ام شبیه او بشود. وشــده بود. ازهــمان زمان فهمیدم که دخترها عاشق بروت مــوشی وریش بزی هم مــی شوند.
عزیزدلــــم! اگر هــمین تعویذ نبود تا حا لا شاید از غصه دوتار بروت، وریش بزیــم پاک ریخته بود. مــیدانی که برای مرد ننگ است که حرف مردم را گوش کند. مرد باید خودش زنش را بشناسد.
عزیز دلم! عــالم غربت شــاید آزمایش دیگری است. نمی دانـم چطور...چطور بنویســم؛ در این مدت انگار قول قرارت را فراموش کرده ای، شــــاید به خاطر جمع آوری هیزم وعلوفه، شــايــد زبــانم لال... می ترسم خدای ناکرده چیزهایی راازمن پنهان، پنهان می کنی! اگر این طور باشد هــمین جا، هـمین جادر غربت خواهم مرد. هــیچ وقت باز نخواهم گشت. آن وقت غـیرت وغرور دروغی بیش نخواهد بود. اگر این طور باشد این آخرین بار است که برایت می نویسم.
شوی عــزیزم! نمی دانم تا حالا چطور شربتی که از تریاک درست کرده ام سرنکشیده ام. اگر تا حالا زنده مانده ام به این دلیل است که می خواسته ام پیش از آمد نت بچه ات را بزرگ کنم و موهایش را شانه زنم، باشیرماده گاو تیکی بپزم. به مکتب بفرستم. وقتی بر میگردد ببوسم. برای تو ببوسم. اگر تا حال چیزی را پنهان کرده ام نخواسته ام غرورت پیش بچه فلانی لکه دار شود. صبر کرده ام تا بچه ات نوشتن یاد بگیرد و
یاد گرفته است. شوی عزیز! کاش این دنیا نمی بود. کاش من هم نبودم. نمی دانم در آن دنیا با کدام چشمی به تو نگاه کنم. می گویند در آن دنیا هیچ راه فراری نیست؛ شربت تریاک هم نیست.شوی عزیزم! فقط به خاطری که زحمت بچه ات را کشیده ام و بزرگش کرده ام مرا ببخش. خواهش می کنم در آن دنیا به دیدنم نیا! نمی خواهم ببینی گیسوی شقیقه ام بریده است؛ چه شب شومی بود؛ تا صبح آل مرا شکنجه کرد. صبح که از خواب پریدم در باز بود. قیچی زیر سرم؛ خوشه مویم نبود. تا حال هم نیست. خواب از چشمــم گریخته است. از شب می ترسم. چیفتی های در از هم باز شده است. کلام مجید زیر سر بچه ات می گذارم. بیدارم بیدار. منتظرم پیش از آن که در را باز کنی جام شربت را سر بکشم.
عزیزدلم! می دانستم تو هیچ چیز را از من پنهان نمی کنی. ننگ است. برای مرد ننگ است. مرد باید خودش زنش را بشناسد.
عزیز دلم! اگر به قولت وفا نمی کردی و نمی نوشتی دوتار؛ بروت و ریش بزیم پاک ریخته بود. آخر عزیز دلم اگر...اگر... هرگز برنمی گشتم هـــمان جا؛ در غربت از غصه می مردم. می مردم. عزیز دلم چیفتی های در چقدر از هم باز شده است. نخواستم از خواب بیدارت کنم. آن کاسه بد بو را دور ریختم.این شربت عسل و خرما بود که نوشیدی. ببین سوغات های زیادی آورده ام؛ ببین خوشه مویت یک تارش کم نشده است؛ آخر بدون نشانی از تو در عالم غربت چطور... عزیز دلم عزیز دلم.

رضایی جمعه
پایان

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter