پدرم نمی خواست من درمکتب سرکاری بروم. برای همین من را ازچشم چبراسی پنهان کرده بود. یک سال مکتب آخوندی رفتم. وقتی هفت سالم شد نمی دانم چرامن رادرمکتب سرکاری ثبت نام کرد.پدرم متعقد بودکه باید پیش آخوند ده قران ودنییات یادم بگیرم. خاطره های آن روزاصلاً یادم نمی رود. بهاربود هوا آفتابی وخنک. ازخانهء مان تابه مکتب دوساعت راه بود.

پیاده این راه راباید می رفتیم . قریهء من مهاجرین، چهارطرفش کوه های بلندواقع است. ازنوک کوها می شود تمام جاغوری رادید. جوهای کوچک ازتمام کوه ها به پایین سرازیرمی شود. «درتنکی» همهء این جوی ها باهم وصل می شود وجلگه کلانی راتشکیل می دهد که، مابه آن «قــــــــــول» می گوییم. این قول ازبین دوتاکوه، سراشیب می رود ومی رود، تامی رسد به قوغزار.


دراین جا قول، راه خود را دست چپ کج می کند ومی رود به طرف چوب بوسید. ازآن جا بازراه خود رادوباره به سمت راست کج می کند وازپیش بلند ترین کوه که اسمش» شیخ کوه» است ازبین خانه های بوسید می رود ومی رسد به قول لومان. دوطرف قول پراز درخت های چنار، باریک برگ، سنجد ، توت و زرددالو است. ولی درخت چنـــــــار بیشترازهمه است. ازکنارقول ودردامنهء کوه، سرک فراخ کشیده شده است. سرک، سه چهاربار ازروی آب می گذرد وگاهی باید چند دقیقه ای در آب راه برویم تا به آن طرف قول به خشکی برسیم.
دراول بهار، که مکتب شروع می شود، گاهی آبی که درقول جاری است هنور یخ بسته است. ومامجبوریم ازروی یخ راه برویم. ماجراهازیادی دراین راه برای همهء مابچه هااتفاق می افتاد. که من فعلاً یکی ازآن هارا برای تان می نویسم. داستان مار بزرک که روی سرک خوابیده بود باشد برای بعد. داستان کودی، خرگوش، روباه، گرگ وسیل هم باشد برای بعد. اماداستان «خانه ناصاف» را الآن برای تان می نوییسم. این خانه همان جایی واقع است که قول، راه خود را سمت چپ کج می کند.خانهء ناصاف درحقیقت دربغل کوه ودرلب قول واقع است. همه بچه ها قصه این خانه رامی دانند. اما هرکس داستان مختلفی ازآن قصه می کند. این داستان را که، من الآن می نویسم واقعی است. برای خودم اتقاق افتاده است. به همین خاطراست که هیچ وقت یادم نمی رود. برای این که بدانید این قصه چطوری، برای من اتفاق افتاد، مجبورم چییزها یی که اززبان بچه ها درمورد خانهء ناصاف شنیده ام را، پیش ازپیش برای تان نقل کنم:
«یک سال بسیاربرف وباران می بارد. دریک شب بهاری، سیل ازنوک کوه ها جاری می شود، ومی رسد به قوغزار؛ به همین خانه ء ناصاف. اهالی خانه که، درنصف شب می خواسته اند فرارکند، یک مرتبه سیل آن هارامی برد. فقط کودک شش ماهه دراتاقی ازآن ها به جامی ماند. فردای آن روزمردم جمع می شوندکه، اهل خانه رانجات دهند. چون آب زیادبوده است هیچکس جرئت نمی توانند که، درآن طرف قول عبورکنند. اماصدای باریک یک طفل راهمه می شنوند. سه روزوسه شب، قول مهاجرین پرازآب بوده تاجایی که، خانهء ناصاف تا نصف زیرآب فرورفته بوده است. دراین مدت مردم مدام صدای آن طفل رامی شنیده است. بعد ازسه روزوسه شب که آب کم می شود، مردم می روند که طفل، پدرومادرشان رانجات دهند. ولی هیچکس رانمی یابند. اما صدای طفل ازجای نامعلومی به گوش می رسد. بعدهاکسانی می آیند وخانهء سیل برده راتعمیرمی کنند. همین که کوج کشی می کنند وشبی را درآن جا می خواهند بخوابند گریه طفلی به گوش شان می رسد. وتاصبح هیچ کدام شان راخواب نمی برند. فردای آن روز، آن هاازهمهء مردم دعوت می کنندکه، دردرون خانه قرآن ودعابخوانند؛ تابلایی که باسیل آمده رادفع کنند. همین که مردم جمع می شوند. باران سنگ، ازچهارسوبرسرمردم می بارد وصدای گریه طفل بلند وبلندترمی شود. مردم که می بینند دعای شان هیچ سودی نمی کند، فرارمی کنند وساکنین تازه واردهم مجبورمی شوند که خانه راترک کنند. ازآن زمان ببعد این خانه ناصاف وجن زده می شود. درشب هیچ کس جرئت نمی کنند که ازپیش این خانه بگذرند. درروزهم هرکس تنها اگرازاین جابگذرد، باید آیته الکرسی راچندین باربخواند. ازآن زمان تاحالا، بارو های این خانه فروریخته وکبوتران وحشی وجن ها درآن جای گرفته است. اگرکسی تنها ازنزدیکی این خانه گذرکند صدای آن طفل رامی شنود. وقتی صنف اول بودم نرسیده به این خانه، صدقدم بالاتر، باید آنطرف قول عبورمی کردیم. وبه خانه ناصاف اصلاً نزدیک نمی شدیم. دشت پرازقوغ، قوغزارمکتب مان بود. درنداشت. دیوارنداشت. سقف داشت؛ آسمان آبی. بایک خورشید. ریک های نرم؛ کتابچهء مان بود. ناخن های باریک مان قلم مان. ازسنک های کوه برای خودمان چوکی ساخته بودیم. یک روزمعلم شاگردهای سه قول بوسید راجمع کرد. باخوشحالی اعلام کرد:
«از فردا به بعدماصاحب مکتب می شویم. مکتبی که دردارد. دیوارد دارد. ودردیوارآن تختهء سیاه آویزان است. درکوتهء منصور، درپتیرسنک چوب بوسید، فرداهمهء مان جمع می شویم.»
من وخیلی ازشاگردهای دیگر، نمی دانستیم که تختهء سیاه چیست. همه خوشحال شده بودیم. ولی شاگردانی که صنف سه بودند همه گفتند:
« معلم صاحب ماباید ازپیش خانهء ناصاف تیرشویم. آن جابلازندگی می کند.»
معلم هیچ به بچه هاگوش نداد. وبازگفت:
« فرداپدرهای تان راهم همراخودبیاورید. به مادرهای تان بگویید که فتیرروغنی پخته کنند. فرداجشن می گیریم.»
فردای آن روزبچه هاهمه بافتیرروغنی وباپدرهای شان آمده بودند. من هم باپدرم بودم. وقتی درچندقدمی خانه ناصاف رسیدیم پدرم همه راجمع کردوگفت:
« بچه ها این خانه رابعضی می گوییند ناصاف است. ولی، شماهنگامی که خورشید به دیواراین خانه خورده باشد، ازپیش این خانه عبورکنید هیچ آسیبی به شمانمی رسد. اگرپیش ازغروب آفتاب شماازاین جا تیرشوید هیچ صدایی رانمی شنوید. اگر کسی ازشما دراثربازی گوشی دیرکردید وآفتاب غروب کرد باید که آیة الکرسی راازبربخوانید. وازاین جابگذرید.»
ازآن روزبه بعد مامجبوربودیم که ازپیش خانهء ناصاف تیرشویم. دست چپ، ازکنارقول، به طرف چوب بوسعید برویم. همهء ماباترس ولرزازپیش خانهء ناصاف به مکتب می رفتیم ومی آمدیم. من آیة الکرسی راازپدرم یادگرفته بودم. ازبرکرده بودم. همیشه می خواندم. اماهرکارمی کردم نفسم بند می شد. تقریباً وقتی بچه ها به این جامی رسیدند ساکت می شدند. ودست ازبازی وشوخی برمی داشتند. دربین مایکی چندتابودند؛ باقر، کریم، بختعلی. وگل مامد. که شجاعترازهمه خودشان رامی دانستند وکنجکاوی می کردند. اماهمین که درب چوبی رافشارمی داد، صدای خشک ودلخراشی ازآن بلندمی شد. همه پامی گذاشتند به فرار. حتی برترس ما افزوده می شد. بعد می دویدیم ومی دویدیم. نفس زنان خودمان رامی رساندیم به کوتهءمنصورکه مکتب مان بود. منصورراما نمی شناختیم. کوچ کرده بود وخانه اش راداده بودکه مکتب درست کنند. کوتهء منصوردرپشت شیخ کوه دردامنهء یک تپه واقع بود. بچه های مهاجرین، بوسید، چوب بوسید وقوغزاردرآن جا جمع می شدند.
دریکی ازهمین روزها، چیزی که نباید اتفاق می افتاد برای من افتاد. یک روزمعلم یک ساعت زودتر درس هاراتعطیل کرد. فردایش جمعه بود. ماباخوشحالی بابچه هایی که ازقریه بوسید بودند رفتیم که به سرقله شیخ کوه صعود کنیم. اماشیخ کوه، بلند ترازآن بود که مابچه هابتوانیم به سرآن برسیم. تاپاسی ازروزازدنبال روباه وخرگوش دویدیم. راستش آن قدر، آن لحظه برای مان خوش گذشت که اصلاً نمی فهمیدیم به مکتب آمده ایم وخانهءمان دوساعت دوریم. تازه، دربالای کوه خورشید هم چنان می تابید ومانمی فهمیدیم که درپایین کوه؛ درقول خورشید غروب کرده است. گل مامد یک مرتبه صداکرد:
«درقول خورشید غروب کرده است. باید برویم. خانهء ناصاف . خانهءناصاف.»
سه چهارتاهی ازمهاجرین بود که باید باهم ازپیش خانهء ناصاف تیرمی شدیم؛ گل مامد، شوکت، اسحاق. این هاوقتی کمی ازکوه پایین آمدند هرکدام شان گفتند:
« من می روم بوسید؛ خانهء مامایم. خانه عمه ام درقوغزار. خانهء خاله ام درهمین جا چوب بوسید.» بعدگل مامدروکردبه من :
«هـــــــــــــــاهــــــــــا، جان آقا توباید تنها بروی. خانهءناصاف خانهء ناصاف» آن هابلند باهم خندیدند. وهرکس به راه خودشان رفتند. گل مامدصداکرد:
« جان آقا، جان آقا، بیاتاقوغزارباهم برویم، تاخانهءناصاف تراهمراهی می کنیم!»
من جوجه خرگوش گرفته بودم. گل مامد یک جوجه کبوترچاهی گرفته بود. نوک درختان چناردرآخرین تابش نورخورشید زرد می زد. ومن نفس نفس می دویدم. صدای گل مامد درقول دربین درختان می پیچید:
«جان آقا، خانهء ناصاف ! خانهء ناصاف ! نترس تو که آیت الکرسی راازبرهستی خرگوش کوچولو هم همراهت هست.» صدای گل مامد برترسم می افزود. تمام قول آوازمی:
« اگرکسی ازخانهء ناصاف اسم تراصداکرد، نباید که جواب دهی؛ آل خاتو است. جن ها هستند. اسم ترامی دانند. اگر جواب دادی آل خاتومی آید جگرت رابیرون می آورد ومی خورد. خوراک اوجگرانسان ها است.»
ازدرون درخت ها، ازپشت سنگ های کوه وازدرون خانهء ناصاف من راصدامی کردند. جن ها، آل خاتووکودک شش ماهه همهء شان اسم من رامی دانستند. صدامی کردند:
« جان آقا، جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان آقـــــــــــــــــــــــــــا!»
راه باریک ازمیان سنگ ها، دربغل کوه، سفید می زد. گاه درسیاهی درختان گم می شد. همه جاتاریک وتاریک ترمی شد. می دانستم هرطورهست باید این راه راادامه دهم. نباید راهی دیگری رابگیرم. خرگوش راگاهی درسینه ام می فشردم. ترسم کمترمی شد. هنوزمی توانستم بدوم. هنوزبه خانهء ناصاف نرسیده بودم. درفکراین بودم که راه دیگری پیداکنم. نباید ازپیش خانهء ناصاف تیرشوم. باید آن طرف قول می رفتم. صدای آب ترسناک بود. نمی توانستم ازآب بگذرم. درشب درختان مثل مرده ها سرراهم ایستاده بود. سنگ های لب راه مثل دیو، مثل گرگ راه رابرمن بندکرده بود. همین که می فهمیدم سنگ است؛ دل می گرفتم. بازمی دویدم. می دانستم کنارراه، درخت های بلندچناربود ولی درتاریکی هرکدام شان به مرده هایی می ماندندکه می خواستند من رادردست های شان بفشارند. همین که نزدیک می شدم می دیدم همان درخت چناراست بازدل می گرفتم می دویدم. می خواستم خرگوش رادردست هایم محکم ترفشاردهم. می خواستم رهایش کنم. نمی توانستم بدوم. چند قدم به خانه ء ناصاف بیش نمانده بود. آیته الکرسی را نمی توانستم تاآخرش درذهنم مرورکنم. جیغ می کردم:
«کمک کــــــــــــــــــــــــمک»
کسی مسخره ام می کرد. درجوابم جیغ می کرد:
«کمک کــــــــــــــــــــــــــمک»
نرسیده به خانهء ناصاف، سنگ کلانی بود که درروزبچه ها دورآن می دوید. روی آن بالامی شد. خانهء ناصاف ازگوشهء آن پیدابود. خودم رانفس نفس رساندم به این سنگ. به آن تکیه دادم. آیته الکرسی راتکرارکردم ولی یادم نمی آمد.»لااله...لااکراه فی الدین...» . قل اعوذبربرب الفلق من شرماخلق راتوانستم تاآخرش تکراکنم ولی ازترسم کم نشد. دیگر شب شده بود. همه جا سیاه می زد. تاریک بود. کسی من راصدانمی کرد. نفسم رادرسینه قید کرده بودم. آهسته سرکشک کردم. صدای باریک طفل شش ماه مثل سورنای درمغزم سوت کشید. زنی باچادرسفید به طرف من می دوید. حتماً ازخانهء ناصاف برآمده بود. صدای خشک درچوبی راشیندم که بازشد. به سرعت به طرف من می آمد. باد چادرسفید ش راتکان می داد. باصدای بلند جیغ کردم:
«کمک کــــــــــــــــــــــــــمک !»
ودویدم. همه چیزراجاگذاشتم. خرگوش را، کیف مکتبم را، دویدم به طرف قول. آب غرش می کرد. صدایی ممتد ازپشت سرم جیغ می کرد:
«جان آقا جـــــــــــــــــــــــان آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!»
به یادم بودکه، نباید وقتی آل خاتو، اسمم رابه زبان می آورد جوابش رابدهم. ویانباید پشت سرم نگاه کنم. دویدم. باتمام نیرودویدم. آب غرش می کرد. خودم را انداختم درآب. می خواستم به سویی بروم که گل مامد رفته بود. ازقول گذشتم. تمام بدنم تربود. سیگین شده بودم. نفس دویدن رانداشتم. اما می دویدم. ناگاه دستی ازدامنم گرفت من رابه سوی خودش کشاند. آل خاتوبود. جیغ می کرد:
« جان آقا جـــــــــــــــان آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کجا می خواهی بروی !»
چشمانم سیاهی رفت. وهمه جاتاریک شد.
خواب خرگوش کوچولو، خواب بازی های راه مکتب وخواب خانهء ناصاف وخواب آل خاتو من راازخواب بیدارکرد. جیغ کشیدم. مادرم من رادربغلش گرفته بود. می گفت:
«نترس عزیزم من هستم. دیشب من دنبالت آمده بودم. چرافرارکردی. چراخودرادرآب انداختی. داستان خانهء ناصاف دروغ است. آن زن من بودم. آل خاتونبود. مگر پشت آن سنگ کلان پنهان نشده بودی. من هرچه تراصداکردم توگوش نکردی وفرارکردی. بیا چای ونانت رابخور. امایادت باشد که دیگرازمکتب زود به طرف خانه بیایی. نروی خرگوش بگیری ویابابچه هامشغول بازی شوی که آن وقت همه چیزیادت برود. آری عزیزم»
صبح روزیک شنبه، زود ترازهمیشه ازخواب بلند شدم. هرچه زودتر می خواستم خرگوش کوچولو راپیداکنم وباخود درمکتب ببرم. ومی خواستم برای همهء بچه هابگویم که داستان خانهء ناصاف راست نیست. می خواستم خودم اولین نفری باشم که آن درچوبی رابازکنم. وبه همهء بچه هابگویم که من ازهمه شجاعترم.
همه ازدنبال من می دویدند. گل مامدهم. وقتی پیش خانهء ناصاف رسیدیم، همه ایستاد شدند وبه من زل زل نگاه می کرند. یک مرتبه به یاد حرف های پدرم افتادم. گفتم:
« بچه ها اگردرشب ازاین جاتیرشدید باید که آیته الکرسی را...»
گل مامد قاه قاه خندید. گفت:
«بچه ها ببیند اوترسیده است. آن شب گریه اش راهمهء ما شنیدیم»
من هیچ چیزنگفتم ودویدم به طرف درچوبی. دررافشاردادم. صدای خشکی ازآن بلندشد. ترسی دروجودم نبود. من می دانستم اگردری سال هابازنشده باشد، وخشک باشد صدامی دهد. داخل حویلی شدم. علف های بلند درجای جای حویلی سبزکرده بود. اتاقی که سقف نداشت ولی روی تاقچه های آن دردیواری که هنوزپابرجابود کوزهء گلی دیده می شد. درگوشه اتاق ناگهان چشمم به خرگوش کوچولو افتاد. خودش راجمع کرده بود. گوش هایش راچسپانده بود به بازوانش. آهسته گرفتمش. فرارنکرد. گرسنه اش بود. دستم راکشیدم به پشتش وباخوشحالی دویدم بیرون. دربیرون بچه ها آج وواج منتظرمن بودند. وقتی من رادیدندهمه فریادزدند:
«جان آقا، جــــــــــــــــــــــــــــــان آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا توازهمهء ما شجاعتری»
من خرگوش کوچولورا نشان آن ها دادم. وازآن ببعد هیچ کس ازخانهء ناصاف نمی ترسید
.
آشنایی باچند کلمه:
مه جری: اسم منطقه
قوغزار: اسم منطقه
چوب بوسید: اسم منطقه
بوسید(الوم قاده): اسم منطقه
سه قول بوسید: بوسید، مهاجرین وچوب بوسید
پتیرسنک: اسم قریهء کوچک درچوب بوسید
کوته: خانه
شیخ کوه(به کسرش): اسم بلند ترین کوه دربوسید
قول: جلگه یارودخانه
قوغ(به فتح ق وبه ضم واو): نوعی علف که خشک شد سفید می شود وخیلی زودآتش می گیرد
کودی: چلپاسه، نوعی ازمارمولک، بزرکترازمارمولک
مکتب سرکاری: مکتب یامدرسهء دولتی
مکتب آخوندی: مکتب یامدرسهء دینی
چبراسی: ناظم مکتب
وین چهارده آپریل2006-04-15

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter