یکی بودیکی نبود؛ غیرازخدا هیچکس نبود. مردی تنـــبلی بود. روزها وشب ها درخانه بود. زیرموری(پنجره یاروزنه)می نشست تسبیح به دست ونسواربه دهن زل زل به آسمانی که ازموری پیدابود نگاه می کرد. باخودش چیــــزهایی که ازقدیم شنیده بود زمزمه می کرد. وپی هم جل الخالق می گفت. باخدایش خیلی دوستانه عرض حال می کرد که ای خدای عاقل ودانا دهن باز،

پدرم نمی خواست من درمکتب سرکاری بروم. برای همین من را ازچشم چبراسی پنهان کرده بود. یک سال مکتب آخوندی رفتم. وقتی هفت سالم شد نمی دانم چرامن رادرمکتب سرکاری ثبت نام کرد.پدرم متعقد بودکه باید پیش آخوند ده قران ودنییات یادم بگیرم. خاطره های آن روزاصلاً یادم نمی رود. بهاربود هوا آفتابی وخنک. ازخانهء مان تابه مکتب دوساعت راه بود.

عزیز دلــم! می دانی برای مرد ننگ است که حال زنش را از دیــگران بپرسد. تا حال کسانی زیادی آمده اند. شــاید چـــیزهای زیادی در باره تو و فرزندم گفته اند. شــاید مرا به بی ننــگی وبی غیرتی متهم کرده اند.می دانم توزنی نیستی که غیرت وغرور من را لکه دار کنی. هر.وقت حرف های مردم مراوسوسه می کند، تعویــذی که بر بازویم بسته بودی بازمی کنم .